بازم یه اتفاق
زمستون سال 90 بود بعد از ظهر بود که منو تو و بابایی در حال استراحت بودیم یه پیچ نسبتا بزرگ دست تو بود که هر کاری کردم ازت بگیرمش نشد داشتی باهاش بازی میکردی که میزاری تو دهنت و یهو از دستت ول میشه میره تو حلقت گیر میکنه اشک از چشمات سرازیر میشد صحنه خیلی بدی بود با کمک بابایی چند ثانیه طول کشید تا درش بیاریم اینقده نگران شده بودم
این چندمین بار بود که خطر از بیخ گوشت رد میشه
عزیز دل مامانی خدا همیشه پشت و پناهت باشه

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بازم یه اتفاق
