ایلیا جون و محرم
سلام نفس مامانی.
امسال محرم حسابی بهت خوش گذشت هر شب با بابایی میرفتی هیئت کلی هم شیطونی
میکردی روز تاسوعا من و تو با خانواده مامانی رفتیم بیرون تا هیئت هارو ببینیم
بعدازظهر تاسوعا حاضر شدیم تا به امامزاده ابراهیم بریم.
اینم عکساش



همه هیئت ها در حال دسته روی و عزاداری بودن ونمادهای از محرم و واقعه کربلا رو نمایش
میدادن.
اینم عکسایی از نمادهای محرم



اینجا دیگه خسته شدی و رفتی رو شونه های دایی هات نشستی


روز عاشورا هم به دیدن هیئتا رفتیم تو هم حسابی طبل زدی و دلی از عزا دراوردی
چون بخاطر سروصداش نمیذاشتیم تو خونه بزنی عزیزم.
اینم عکسای روز عاشورا




اخه عزیز دل مامانی سوار شدن رو اسب ترس داره که اینجوری زدی زیر گریه قربونت برم









اینم عکس کودکی که به علم اویزونش کرده بودن

ابنم عکس گل پسرم وقتی خسته و کوفته به خونه برمیگشت

قربون نفسم بشم باید بگم شام غریبان خواب موندیم و نتونستیم بریم عزیزم تا محرم
سال اینده بدرود...


ایلیا جون و محرم
