valentain
سلام خوجل مامانی
عزیزم شب ولنتاین بودکه به پیشنهاد بابایی ما و دایی جون و زنداییها خونه اقاجون جمع شدیم تا جشن
بگیریم اون شب قرار بود خانوما سوپرایز بشن همه مشغول حرفیدن بودیم که بابایی با کیکو هدیه ها (به
نمایندگی از طرف بقیه) وارد شد همه غافلگیر شدیم تو و فاطمه به سمت هدیه ها رفتین خودتونم از طرف
ما بازش کردین یه خرس قرمزو خوشگل که خودت دوباره دادیش به من بهم تبریک گفتی هر 3تا هدیه شکل
هم داشت تو همش میگفتی کیکو بیارین چون فک میکردی تولده حتی منتظر شمعشم بودی بعد ازم
خواستی تا کیکو به کمک هم ببریم با کمک هم کیکو بریدیم و نوش جان کردیم تو هم اون شب خیلی کیک
خورده بودی قربون اون معده گنجشکیت برم................
وای از دست تو فاطمه دیونمون کردین متاسفانه 5مینم باهم سازگاری ندارینتا چشم ازتون برمیداشتیم
میوفتادین به جون هم خلاصه دیگه اعصاب برامون نمونده بودساعت 2شب بود که بالاخره تصمیم گرفتی
بخوابی عزیز دلم
خیلی خوش گذشته بود اینم عکساش






valentain
