یه اتفاق بد
سلام گله خوشگلم
الان میخوام درمورد یه اتفاق بد تو دوران شش ماهگیت برات بگم
یه روز به یه مراسم ولیمه دعوت شده بودیم تو مسجد نشسته بودیم تو تو بغل دختردایی فاضله نشسته بودی ظرف میوه هم کنارمون بود که تو یهو چاقو رو برمیداری ما هم حواسمون نبود و تو چاقو رو به سمت چپ صورتت میزنی با دیدن خون
رو صورتت حسابی دست و پامو گم کردم و نمیدونستم باید چیکارکنم با عجله به خونه برگشتم
خون رو از صورتت پاک کردم و خدارو صد هزار مرتبه شکر زخم عمیقی نبود
با یه چسب زخم اونو پوشوندم فاضله هم چون تو بغل اون بودی خیلی ترسیده بود![]()
اما خوشبختانه بخیر گذشته بود
و دوباره به مهمونی برگشتیم


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه اتفاق بد 
