یه اتفاق بد دیگه
سلام عزیز دل مامانی
امروزم دوباره میخوام از یه اتفاق دیگه بگم که زیاد خوشایند نیس
11 محرم سال 89 بود که زنعمو مریم و ستایش وساجده اومده بودن خونمون تا همه باهم بریم مسجد من رفتم که حاضرشم تا باهم بریم که یهو همین لحظه یکی در میزنه زنعمو میره که در رو باز کنه وقتی میخواد از اتاق بره بیرون
تو هم با سرعت پشت سر زنعمو میخوای بری بیرون در حال دویدن بودی که زنعمو همون لحظه خواست در اتاق رو ببنده که شماها بیرون نرین تو رسیدی و خوردی به در و گوشه لبت ترک برداشت کلی خون ازت رفت منو زنعمو دست به هرکاری زدیم تا خون بند بیاد اما هیچ فایده ای نداشت وقتی دیدیم کاری نمیتونیم بکنیم زنگ زدم به بابا ابی اونم امد گفت ببریمت بیمارستان تا بخیه بخوره کلی ترسیده بودم و نمیتونستم جلو گریمو بگیرم
خیلی نگرانت بودم بعد به دایی عزیز گفتیم و با هم رفتیم بیمارستان و منتظر دکتر جراح شدیم وقتی که اومد رفتیم به سالن اتاق عمل و لب خوشگل پسرمو بخیه زدن خیلی اتفاق بدی بود اما بازم خداروشکر بخیر گذشت خیلی طول کشید تا نخ بخیه بیوفته الهی فدات بشم کلی اذیت شدی اما حالا دیگه شکر خدا خوبه خوبی
دوست دارم جیگرم


یه اتفاق بد دیگه 


