عید فطر
خب عزیز مامانی دیگه ماه مبارک تموم شده وامروز عید سعید فطره
واسه عید دیدنی رفتیم خونه عزیزو اقاجون دایی جونا و زنداییام اونجا بودن تو خیلی خوشحال بودی با اجی کلی بازی کردی ناهارو اونجا موندیم بعدازظهرش رفتیم خونه عمو اسی با دیدن زنعمو مریم پریدی بغلش کلی بوسیدیش ولی نمیدونم چرا همیشه از عمو اسیو بوسه هاش فرار میکنی . خلاصه تو و ستایش اون شب دلی از عزا دراوردین حتی ی ثانیه هم دم نزدین بعد شام هم پابه پای ما بیدار موندین فک کنم ساعت 1.30 بود که همه خوابیدیم صبح اونروز به خونه برگشتیم قرار بود اون شب برامون مهمون بیاد منو بابایی با کمک هم مشغول درست کردن شام شدیم تو از خستگی شب قبل حسابی اونروز خوابیدی عزیز دلم کارم تقریبا تموم شده بود که توهم بیدار شدی اون شب مهمونامون ساعت 2از راه رسیدن وای خدای من تو خستگی ناپذیری بازم یه هم بازی واست پیدا شد تا ساعت 3با امیررضا بازی کردی متاسفانه اصلا با هم سازگاری نداشتین با دعواهای مکررتون حسابی مارو کلافه کرده بودین بالاخره مهمونامون بعداز ظهر روز بعد از گرماو شرجی بودن هوای شمال به سمت تهران حرکت کردن وبازم منو تو بابایی تنها شدیم .
منو بابایی عاشقتیم خوجلم
عکس تووبابایی تو جنگل

عزیزم دریاکه ترس نداره
اها حالا شد


عکس توودایی اکبر

اینم عکس جوجه اردکای خونه اقاجون که ازدستت اسایش ندارن


عید فطر 

