شهربازی
سلام گل قشنگم
عصر پنجشنبه 23شهریور 91بود که به اتفاق دایی اکبرو زندایی ساراو دایی میثم و خاله مریم به شهر بازی رفتیم بخاطر مساعد نبودن هوا زیاد شلوغ نبود عزیزم اونروز خیلی پسر خوبو حرف گوش کنی شده بودی فقط دوسداشتی تمام وسایل بازی رو امتحان کنی شاید بخاطر همین خوب شده بودی تا منو راضی نگهداری وبه خواسته هات برسی ای شیطون بلا...
منو تو کمی به یاد قدیما ماشین سواری کردیم تو خیلی لذت میبردی بعد به ترتیب رالی و هلی کوپترو کشتی صبا ودر اخرم ماشین تکان دهنده سوار شدی چقدر خوشحال بودی قشنگم منم از شادیت لذت میبردم
بعدازکلی بازی وخوش گذروندن رفتیم بستنی وذرت مکزیکی خوردیم و کلی عکس انداختیم وخوش گذروندیم
نفس مامانی انقد بازی کردی که دیگه خسته شده بودی بخاطر همین همگی به اتفاق سمت خونه اقاجون حرکت کردیم از شدت خستگی تا شامتو خوردی خوابت برد عزیزم .
روز قشنگی بود عشق مامانی
خیلی دوستدارم گل همیشه بهارم
اینم عکسای شهربازی.









شهربازی
