رفتن من و تو بابایی به پارک
خوشگل مامانی دوباره سلام.

میخوام بازم از خاطرات قشنگت بگم عزیزم...
5شنبه 6مهر قرار شد عصر با بابایی بریم پارک ولی اینبار دخترعموهای مامانی هم با ما اومدن خاله سمیه(مامان امیررضا)و خاله سپیده(مامان النا) وقتی رسیدیم به پارک مثل همیشه سخت مشغول بازی شدی عزیز دلم امروز زیاد پسر حرف گوش کنی نبودی شاید بخاطر این بود که خیلی خوابت میومد
همش بچه های دیگه رو اذیت میکردی هر چی هم باهات حرف میزدم عصبانی میشدی
و سرم داد میکشیدی و همینطور جسورانه به بازیت ادامه میدادی
تقریبا 2یا 3ساعتی بازی کردی بعد ما تصمیم گرفتیم بخاطر خستگیت و لج کردنت واسه خواب به خونه بر گردیم تو راه برگشت به یه میوه فروشی رفتیم تا کمی واسه خونه خرید کنیم اما تو اصرار داشتی به تنهایی اینکارو انجام بدی همیشه دوسداری مستقل باشی من و بابایی هم وایسادیم یه گوشه و مشغول تماشای تو در حین خرید شدیم قربونت بره مامانی هر چی که خودت دوسداشتی بر میداشتی و میذاشتی رو ترازو تا بابایی حساب کنه خیلی جالب بود با این کارت همه رو به خنده انداخته بودی بعد خرید تو گل پسرم راهی خونه شدیم ساعت 21:30 بود که به خونه رسیدیم الهی بمیرم انقدر خسته بودی که نای راه رفتن نداشتی به محض رسیدن بیهوش شدی خوشگل مامان خوب بخوابی شبت قشنگو پر ستاره عشقم.





رفتن من و تو بابایی به پارک 
