سرما خوردگی ایلیا جون
سلام گل قشنگم .
اومدم بازم از خاطرات قشنگت بگم.
1شنبه9مهر91 بود که بخاطر عروسی دخترعموی مامانی
رفتیم خونه اقاجون که کنار خونه عموی مامانیه و قرار شد تا اخر هفته اونجا بمونیم هرشب واسه جشن و پایکوبی به خونه عمواینا میرفتیم
خیلی شلوغ بود و کنترلت واسم واقعا سخت بود خیلی بهت خوش میگذشت اما به مامانی زیاد نه چون بخاطر مراقبت از شما انقدر پله های خونشونو بالا و پایین کردم که دیگه جون نداشتم غیر قابل کنترل بودی با اینکه همه بچه ها تو خونه بودن ولی تو مصر بودی بری بیرون انگار تنهایی بیشتر بهت خوش میگذشت خلاصه همه پسرای فامیل حواسشون بهت بود تا یه وقت نری بیرون تو همون شبا بود که بدلیل بیرون رفتن و تحرک زیاد یه کم سرما خوردی
یه روز مشغول استراحت تو خونه اقاجون بودیم که دیدیم صدات در نمیاد اخه هر وقت ساکت میشی معنیش اینه که داری خرابکاری میکنی من اروم اومدم رو تراس تا ببینم چیکار میکنی واااااااااااااای عزیزم داشتی با یه حلقه سیدی باغچه رو میکندی و یه گودال درس میکردی یه جوجه مرده هم کنارت بود فهمیدم میخوای واسه جوجه کوچولومون مراسم خاکسپاری راه بندازی دیدن این صحنه خیلی برام قشنگ بود همه اومدن واسه تماشای خاکسپاری کلی هم خندیدیم عزیزم به اخر هفته و عروسی نزدیک میشدیم ومنتصمیم گرفتم بخاطر سرما خورگیت و اینکه حالت بدتر نشه تو رو پیش زنعمو مریم بذارم خودتم اصرار داشتی بری ظاهرا اونجا بهت خوش میگذشت چون اصلا سراغ مامانی رو نگرفتی حتی وقتی بعد عروسی اومدم دنبالت به زور راضی شدی با من بیای قربونت برم انشااله زودتر حالت خوب بشه و همیشه تو زندگیت شادو سلامت باشی عسلم.


سرما خوردگی ایلیا جون 
