ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

رفتن من و نفسم به کرمانشاه

1391/8/28 12:24
نویسنده : مامان لیلا
223 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل قشنگم

 امروز 5شنبه 18 ابان سال 91 قراره من و تو و اقاجون و عزیزو دایی میثم به کرمانشاه بریم واسه دیدن زندایی سارا.

 ساعت 5.30 بلیط داشتیم همگی سر ساعت تو ترمینال حاضر بودیم اما متاسفانه اتوبوس با تاخیر اومد و ما کلی منتظر موندیم ساعت 7 بود که حرکت کردیم. اینم ی عکس از تو ترمینال از همون اول که سوار اتوبوس شدیم تو خوابت میومد اینم عکسش

خوشبختانه زیاد اذیتم نکردی فقط دوستاتو اذیت میکردی اخه با یه دخترو پسر دانشجو که به تهران میرفتن دوست شدی خیلی باهم مچ شده بودین همش با اونا بودی حتی وقتی واسه شام ایستادیم دعوتشون کردی که حتما سر میز ما و باهم شام بخوریم اونا هم گوش به فرمان تو بودن بعد شام دوباره سوار اتوبوس شدیم تو دیگه خوابت میومدبعد از کلی شیطنت بالاخره خوابت برد دیگه رسیده بودیم تهران و دوستات خواستن پیاده شن اومدن باهات خدافظی کنن دیدن مث فرشته ها خوابیدی بوسیدنت و از ماشین پیاده شدن بعد یه ساعت که بیدار شدی اول سراغ اونا رو گرفتی وقتی متوجه رفتنشون شدی کلی ناراحت شدی عزیزم. ساعت 7.30 بود که به کرمانشاه رسیدیم وقتی رسیدیم در خونه زندایی سارا خیلی ذوق کردی پریدی تو بغلش و بوسیدیش با اینکه خیلی خسته بودی اما ترجیح دادی بیدار بمونی بازی کنی تقریبا ساعت 11 بود که منو تو از خستگی خوابمون برد

. همون شب همه به اتفاق به پارک کوهستان رفتیم خیلی جای قشنگی بود کلی خوش گذشت بعد رفتیم به پارک شرقی که تو تو ماشین خوابت برد وما بخاطر تو نتونستیم پیاده بشیم مجبور شدیم به خونه برگردیم .

یه عکس دسته جمعی از پارک

 فردای اون روز یعنی شنبه به بازار اسلامی رفتیم تا کمی خرید کنیم البته بیشتر شما خرید کردی هوا دیگه داشت تاریک میشد به سختی سوار اتوبوس شدیم اخه خیلی شلوغ بود انگار شب عید بود به هر حال با سختی به خونه برگشتیم شب حسابی بارون میومد ترجیح دادیم جایی نریم تو مشغول بوکس با عمو حامد بودی یهو دیدیم صدای عمو حامد بلند شد یه مشت خوابوندی زیر چشمش بطوریکه قرمزیش مونده بود قربون اون خشونتت برم عزیزم.

 شب یکشنبه همه به پارک قائم رفتیم بعداز کلی بازی تصمیم گرفتیم بزرگترا رو به خونه بفرستیم تا خودمون یه دوری بزنیم تو هم چون خوابت میومد با بقیه فرستادمت خونه اما تا در خونه بغل عمو حامد پشت فرمون بودی تا گریه نکنی وقتی شما رو رسوند اومد دنبال ما ساعت 12 شب بود تصمیم گرفتیم بریم بیستون خیلی خوش گذشت بعد بیستون به پارک کوهستانو پارک الهیه رفتیم تقریبا ساعت 2 بود که به خونه برگشتیم وقتی رسیدیم تو غرق خواب بودی گلم.

اینم عکست تو خونه زندایی

از اونجایی که با عمو حامد هموزن نبودی با خاله مریم نشستی رو الاکلنگ اینم عکسش

 روز 2شنبه بارون شدیدی میبارید بعد از ظهر به سمت امل حرکت کردیم اما اینبار تو با سماجت زندایی سارا رو با خودت اوردی بخاطر حضور زندایی خیلی اروم بودی اصلا اذیت نمیکردی ساعت 3.30 بود که به امل رسیدیم امل انگار سیل اومده بود همه جارو اب گرفته بود وقتی رسیدیم خونه از سرما میلرزیدی با اینکه از پتو متنفری اما تا گردن زیر پتو بودی تا گرم شدی و خوابت برد .

 سفر خیلی خوبی بود تا سفرهای بعدی بدرود.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

................................................
30 آبان 91 2:41
اووووووووووووووف خاله مریمو عشقه


سلام اقا سجاد مرسی از اینکه به ما سر زدید از نظراتون ممنونم بازم به ما سر بزنید در ضمن چشاتو درویش کن بچه زشته...
مامان ستایش و ساجده
12 آذر 91 13:31
من فدات بشم الهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
اینقده خشنگ شدی
چه جیگری شدی
همه به گشت خوشگل پسرم


مرسی زنعمو جونم