رفتن ایلیا جون به عروسی
سلام نفس مامانی
اومدم تا از جشن خاله(دوست مامانی) برات بگم عزیزم
شب 5شنبه 12بهمن باید برای جشن به تالار 8بهشت میرفتیم اون شب همه خونه دایی جون جمع شدیم
تا باهم بریم جشن اخه اونا هم دعوت شده بودن تو با فاطمه جون کلی شیطونی کردی تا بالاخره لحظه رفتن
فرا رسید همه حاضر شدیم توهم کلی گریه کردی که موهاتو برات فشن کنیم بابایی هم سعی کرد
همونجور که میخوای موهاتو برات درست کنه تو هم تقریبا راضی شده بودی وقتی به تالار رسیدیم 1ساعت
اول خیلی اروم کنارم نشسته بودی اخه از تو واقعا بعید بود که یه جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هرحال صبرت تموم شد با فاطمه رفتی و مشغول رقصیدن شدی دیگه به هیچ وجه قابل کنترل نبودی
حتی یه لحظه هم عروس و دامادو تو رقصیدن تنها نذاشتین تو هم که تو تمام رقصا و عکسای دونفرشون
کنار عروس بودی.
انقد رقصیدی که دیگه خسته شده بودی یه کم کنارم نشستی اما دوباره کیکتو برداشتی رفتی کنار
عروس خانوم نوش جان کردی
جشن دیگه رو به اتمام بودساعت تقریبا 12:30 بودکه از عروس و داماد خداحافظی کردیم اما تو دوباره
به گریه افتادی که عروس باید با ما بیاد به سختی راضیت کردیم تا اشک چشات بند اومد راهی خونه
شدیم تا رسیدیم از خستگی خوابت برد
با اینکه خیلی اذیت کردی اما شب قشنگو به یاد ماندنی بود گلم
ایشالا یه روز تو رو تو لباس دومادی ببینم این بزرگترین ارزوی منه عشقم
ایییییییییییییییییییییییییشااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به امید روزای قشنگ فدات بشم الهههههههههههههههههههیییییییییییییییییییی


رفتن ایلیا جون به عروسی
