رفتن ایلیا جون به نمایشگاه
عشق مامانی به مناسبت عید نوروز تو خیابون اندیشه نمایشگاهی برگزار شده بود تا همه بتونن واسه خرید عید به اونجا مراجعه کنند
5شنبه 18 اسفندمنو تو بابایی به اتفاق دایی جونا به نمایشگاه رفتیم خیلی شلوغ بود به سختی قدم برمیداشتیم از وقتی وارد شدیم تو فقط دنبال اسباب بازی میگشتی با دقت همه جارو نگاه میکردی تا اینکه بالاخره یه چیزی توجه تورو به خودش جلب کرد یه ست ابزار کار بود با خریدنش خیالت راحت شدو گفتی دیگه چیزی نمیخوای.
ما هم بعداز کمی گشتن و خرید کردن واسه شام به خونه دایی جون رفتیم دل تو دلت نبود تا اسباب بازیتو باز کنی وباهاش بازی کنی وقتی رسیدیم خونه تو واجی سخت مشغول بازی شدید البته یه مقدار خرابکاری هم کردین
در حین بازی و دویدن ب سمت در تو به در میخوری و یه کوچولو گونه سمت راستت زخمی و کبود میشه عزیزم یکم گریه کردی اما واقعا بخیر گذشت خیلی ترسیده بودم اما تو با این ضربه از رو نمیرفتی و به شیطونیات ادامه میدادی اون شب تا ساعت 3 بیدار بودی تا اخرین انرژیهاتو مصرف کردی بعد خوابت برد
عزیز دلم بیشتر مراقب خودت باش تا دیگه اتفاق بدی واست نیفته نفسم
دوست دارررررررررررررررررررررررررررررررم
اینم عکس صورت زخمیت



رفتن ایلیا جون به نمایشگاه
