ایام فاطمیه
سلام نفس مامان
ایام فاطمیه بود که عمو داودوخاله مریم واسه تعطیلات اومدن شمال 4شنبه شب
ساعت 12بود که رسیدن منو تو بیصبرانه منتظر اومدنشون بودیم وقتی رسیدن
منو تو با کمک هم بساط شامو حاضر کردیم شام خوردیم و کمی نشستیم به
حرف زدنو قلیون کشیدن ساعت 4بود که همگی خوابیدیم ظهر روز بعد از خواب
پا شدیم و قرار شد واسه ناهار بریم خونه زندایی سارا ساعت 1بود که حرکت
کردیم ناهارو اونجا خوردیم و شب همگی به خونه ما برگشتیم تا دم صبح بیدار
موندیم و کلی بازی کردیم اونم بازی 20سوالی روز بعد که شنبه بود بازم دیر از
خواب پا شدیم بخاطر همین تصمیم گرفتیم بعدازظهر به جنگل بریم ساعت 4
به سمت جنگل بلیران حرکت کردیم هوا کمی سرد بود نم نم بارون زمینو
خیس کرده بود به هر حال یه جایی لب اب پیدا کردیم و نشستیم عصرونه
خوردیم وعکس انداختیم دیگه هوا خیلی سرد شده بود کمی هم تاریک شده
بود ساعت 9شب بود که به خونه برگشتیم بارون شدیدی میبارید اون شب
با کلی حرف زدن و خاطره تعریف کردن سپری شد ......
فردای اون روز یعنی یکشنبه شهادت حضرت فاطمه بازم تصمیم گرفتیم به
بلیرون بریم چون مهمونامون زیادی از اونجا خوششون اومده بود بازم عصر بود
که بسمت جنگل حرکت کردیم مثل همیشه هوای امل سردو ابری بود نم نم
بارون صورتمونو خیس کرده بود زیر یه درخت بزرگ نشستیم تا خیس نشیم
خودمونو با خوردن خوراکی سرگرم کردیم منو زندایی هم خواستیم سوپرایزتون
کنیم رفتیم و با چندتا کاسه اش رشته برگشتیم تو این هوای سرد واقعا
میچسبید روز خوبی بود خیلی خوش گذشت با موافقت بقیه وسایلو جمع
کردیم وراه افتادیم ساعت 9بود به خونه رسیدیم عمو داوود و خاله مریم راهی
تهران شدن تو هم خوابت برده بود عشقم .........
به امید روزای خوش عسل مامانییییییییییییی







ایام فاطمیه
