محرم
سلام عشق مامانى خوشگل مامان به محرم نزديک ميشويم 3شنبه 14ابان اول محرم بود همه جاى شهر پارچه هاى مشکى و پرچم يا حسين زده بودن هييت ها همه جا برپا بود قدم به قدم ايستگاه صلواتى بود و نذرى ميدادن يه شب با بابايى رفتى هييت محل کلى شيطونى کردى بابا ديگه بعد شام اوردت خون انقد که اذيت کردى ما تا شنبه امل بوديم اما شنبه بعدازظهر منو تو با هم به تهران رفتيم تا محرم امسال اونجا باشيم 3بعدازظهر حرکت کرديم تو راه خيلى خوب بودى اصلا اذيت نکردى گلم. دل تو دلت نبود برسى پيش خاله ثريا. ساعت تقريبا 7.30 . 8 بود که رسيديم ترمينال خاله ثريا اونجا منتظر بود تو از ديدنش خيلى خوشحال شدى و پريرى بغلش بعد به اتفاق هم به خونه عمه جون رفتيم اونجا همه منتظر ما بودن ماشالا بچه هاى همسنو سالت زياد بودن حسين و ابوالفضل و امير رضا 4تايى خونه رو گذاشته بوديد رو سرتون تو خيلى خوشحال بودى نفسم شام خورديم و تو يکم رو لبتاپ خاله بازى کردى بعد انقد که خسته راه بودى خوابت برد عشقم. از اينکه کنار خاله ثريا بودى خوشحال بودى بجز اونم با کسى خوب نبودى فقط بحرفاى خاله گوش ميدادى فقط هم خاله فاطى رو اذيت ميکردى روزها سپرى ميشد تا اينکه به تاسوعا و عاشورا نزديک شديم تاسوعا تو شميران نو بوديم خيلى جالب بود همه واسه امام حسين عزادارى ميکردن و نذرى ميدادن توام تو نذريا فقط شير کاکائو ميخوردى البته چيزاى ديگه هم خوردى مثل (قيمه.قورمه سبزى.جوجه کباب.آش رشته.حليم).وقتى آش نذرى ميومد تو اصلا نميذلشتى ما بخوريم انقد که دوسداشتى که تنها ميخورديش نوش جونت عزيز دلم. روز عاشورا همه دير از خواب پا شديم ساعت 11بود همه هيئت ها خيابونارو بسته بودن. ما هم تصميم داشتيم ظهر عاشورا بريم نظام آباد(سبلان) سوار ماشين شديم اما هيچ راه عبورى نداشتيم تا اينکه از يه راه فرعى تونستيم رد بشيم هنوز خيلى به ميدون سبلان مونده بود که ماشينو پارک کرديم و پياده شديم چون ديگه ماشين رد نميشد کلى راه رفتيم از بين جمعيت. خيلى شلوغ بود تا ساعت 2بعدازظهر پشت هيئت ها بوديم ديگه هم خسته شديم هم گرسنمون بود به سمت ماشين حرکت کرديم تا به ماشين برسيم البته 1ساعت طول کشيد بعد به سمت خونه حرکت کرديم ساعت 3بعدازظهر هم تو شميران نو خيمه ها رو سوزوندن خيلى صحنه جالب و ديدنى بود رفتيم خونه ناهار خورديم و استراحت کرديم هوا خيلى سرد شده بود من و خاله ثريا هم ساعت 8بود که واسه شام غريبان رفتيم تو خيمه ها شمع روشن کرديم تا هر حاجتى داريم از خداى مهربون بگيريم اولين شمعو واسه تو روشن کردم عشقم که هميشه تنت سالم باشه و تو زندگيت غمى نداشته باشى نفس مامان بعد زود برگشتيم خونه و شام خورديم. فرداى اون روز جمعه بود و تصميم گرفتيم با دوستاى خاله بريم جنگل لويزان البته بابايى هم قرار بود بياد تهران دنبالمون تا باهم برگرديم آمل. ساعت 3بود که حاضر شديم و سوار ماشين شديم از سوپرى سر کوچه يکم خوراکى خريديم و رفتيم دنبال دوستاى خاله از اونجام باهم رفتيم جنگل نشستيم کلى حرف زديم و خنديديم تو هم با بچه خاله ناهيد که اسمش راحيل بود بازى ميکردى ماهم يکم قليون کشيديم و مسخره بازى در اورديم خيلى خوش گذشته بود اما خيلى سرد بود ديگه از سرما پاشديم وسايلا رو جمع کرديم ريختيم تو ماشين و همگى به سمت خونه عمه حرکت کرديم. وقتى رسيديم خونه بابايى هم اونجا بود عمه از مهمونا پذيرايى کرد کمى نشستيم حرف زديم بعد مهمونا خدافظى کردن و رفتن جمعه خوبى بود خيلى به تو خوش گذشته بود نفسم. شنبه صبح بابايى بخاطر کار خودش 5.30از خونه زد بيرون ما هم منتظر مونديم تا بياد باهم بزگرديم خونمون. عمه واسه ناهار آبگوشت گذاشته بود ساعت 2بعدازظهر بود بابا هنوز نيومده بود ما ناهارو خوريم و حاضر شديم و منتظر مونديم ساعت3 بود که بابا اومد با اومدنش ما با عمه خدافظى کرديم و به سمت ترمينال حرکت کرديم تو هم واسه توراهيت يه پيتزا و يه ساندويچ خريده بودى آخه ناهار نخورده بودى ساعت 3.30 به سمت امل حرکت کرديم نفسم يکم توراه خوراکى خوردى بعد بغل بابايى خوابت برد به امامزاده هاشم که رسيديم بيدار شدى و با من پياده شدى انقد سرد بود که سريع رفتى تو ماشين کناره هاى جاده برف نشسته بود نزديک امل رسيديم که بارون شديدى ميباريد هزار سنگر که رسيديم پياده شديم و با يه اژانس به خونه برگشتيم رسيديم خونه و استراحت کرديم اخه صبح بايد ميرفتى مهد. يکشنبه صبح زود از خواب بيدارت کردم ساعت9صبح بود که بردمت مهد. برگشتنى اومدم دنبالت گفتى بهت کلى تکليف دادن اومديم خونه به کمک هم تکاليفتو انجام داديم و شعراشو خونديم عشق مامان. عکساى تهرانو برات ميذارم نفسم. راستى تکاليفو شعرايى که ياد گرفتى هم برات ميذارم خوشگلم.... خيلى دوستدارم زندگى من...







محرم
