تولد 6 سالگى
يکشنبه 17آذر تولدت بود عزيزم اون شب دايى جونارو دعوت کرديم خونه آقاجون تا دور هم باشيم منم که غروب از سر کار برميگشتم واست کيک تولدو کادو خريدم وقتى از در اومدم تو تا چشمت به کيک افتاد از خوشحالى کم مونده بود بال در بيارى خيلى خوشحال بودى گلم همش اصرار داشتى هديه هارو باز کنى به زور جلوتو گرفتيم تا بعد شام... با عجله شامت رو خوردى و لباستو عوض کردى و منتظر شروع شدن تولد بودى کلاه تولدو گذاشتى سرت و نشستى رو مبل کيکو آوردم و کمى کنارت عکس يادگارى انداختيم بعد شمعو فوت کردى و کيکو بريدى خيلى خوشحال بودى هيچوقت تو عمرت انقد نخنديده بودى بعد کادوهاتو گرفتى خيلى ذوق کردى و همون لحظه مشغول باز کردنشون شدى با آجى فاطمه...از دين ماشينو توپ بسکتبال خوشحال شدى و مشغول بازى شدى ديگه يادت رفت ککه تولدته خلاصه دايى جونا کلى مسخره بازى در اوردن و تورو اذيت کردن خيلى شب قشنگى بود مخصوصا براى تو آخه خيلى بهت خوش گذشته بود عزيز دلم... اميدوارم هميشه اينجورى خوشحال ببينمت نفسم. تولد 6سالگيت مبارک پسر گلم... الهى 1000ساله بشى زندگيم الهييييييييييييييييييييييييييييي. 






























تولد 6 سالگى
