تنهايى ايلياجون با بابايى
عشق مامانى امروز 30ابان92 مهدت تعطيل بود قرار شد بابا ساعت 11 بياد دنبالت تا باهم بريد خونه عزيز بابايى. از اونجا به بعدش رو ديگه نميدونم چيکار کردى وقتى رسيدى به بابا از من خدافظى کردى و با بابا رفتى انگار واسه هميشه داشتى از من جدا ميشدى طاقتم نمي آورد به زور جلو خودمو گرفتم که تو خيابون اشکم در نياد نتونستم بدون تو برگردم خونه بخاطر همين رفتم خونه زندايى سارا همش دلم پيش تو بود آروم نميشدم واسه همين با زندايى رفتم امامزاده ابراهيم نشستم اونجا کلى خودمو خالى کردم انگار يه چيزى از وجودم کم شده بود هوا ديگه تاريک شده بود اومدم خونه بدون تو خونه خيلى سوتوکور بود جاى خاليتو تو اتاق نگاه ميکردمو بى اختيار اشک ميريختم شب به سختى گذشت امروز جمعه 1 آذر من همچنان منتظر اومدنت هستم عزيز دلم...ساعت 5 شد اما خبرى ازت نبود از صبح چشمم به ساعته و منتظر برگشتنتم خيلى دلم برات تنگ شده عشقم...! بالاخره ساعت 18.30 بود که اومدى عزيزم کلى بغلت کردم و بوسيدمت بعد واسم تعريف کردى که با بابايى. رفتى سالن فوتبال کلى بازى کردى خيلى از ديدنت خوشحال بودم نفسم وقتى کنارمى هيچ چيزى از خدا نميخوام خيلى دوست دارم پسر گلم...........بووووووووووووووووووووووووس.


تنهايى ايلياجون با بابايى
