رفتى مهمونى جيگر مامان
روزها طبق روال هميشگى سپرى ميشد روزا ميبردمت مهد ظهرا ميومدم دنبالت خيلى چىزا ياد گرفته بودى تو مهد که بعدا همشو برات ميذارم آخر هفته هام ميرفتى پيش بابايى... اين هفته 4شنبه ظهر رفتى پيش بابا چون شب 4شنبه 13آذر تولد عمو اسى بود رفتين تولد عموجون کلى هم بهت خوش گذشت تا جمعه پيش باباجون بودى جمعه ظهر بود که بابا اوردت پيش من بعد باهم رفتيم خونه دايى جون تا رسيدى مشغول بازى با آجى فاطمه شدى شام هم خونه دايى مونديم تا اخر شب انقد بازى کردى که وقتى رسيديم خونه همش نق ميزدى و ميگفتى پام درد ميکنه منم کلى پاتو ماساژ دادم تا خوابت برد خوشگل مامانى... مثل فرشته ها خوابيده بودى صبح که واسه مهد بيدارت کردم هزار تا بهونه اوردى که نرى هى ميگفتى پام درد ميکنه، کمرم درد ميکنه,تورو خدا بذار بخوابم انقد گريه کردى که منم اجازه دادم بمونى خونه و استراحت کنى تنبل من... يکشنبه صبح ديگه با زور فرستادم مهد عشق مامان...قربون اون شيطنتو تنبليت برم من عزيز دلم.


رفتى مهمونى جيگر مامان
