ايليا و روزاى برفى
سلام قشنگ مامان. عزيزم همچنان زمستان را پشت سر ميذاريم بهمن ماه 92 بود تازه هوا داشت شکل زمستون ميگرفت بعد از روزاى آفتابى 10 بهمن92 بود که هوا خيلى سرد شده بود شب 5شنبه باد شديدى مى وزيد طورى که سقف بعضى از خونه هارو از جا کند من همش نگران تو بودم آخه تو اون شب پيش بابايى بودى تا صبح خوابم نبرد نگرانت بودم که يوقت نترسى. فرداى اون روز جمعه بود که بابا اوردت پيش من هوا برفى و سرد بود تو از ديدن برف خيلى خوشحال شده بودى آخه اولين بار بود که برفو ميديدى همش منتظر بودى برف رو زمين بشينه تا برى تو حياط آدم برفى درست کنى... شب جمعه وقتى مى خواستى بخوابى ازم قول گرفتى که اگه برف زياد نشست رو زمين نرىى مهد و برى تو حياط برف بازى کنى منم قبول کردم کلى خوشحال شدى و وقتى خواستى بخوابى دستکشاتو دستت کردى و سى شرتتم پوشيدى که واسه صبح آماده باشى قربونت برم الهى...وقتى خوابت برد دستکشو از دستت در آوردم آخه خيلى عرق کرده بودى اما 2 ساعت بعدش بيدار شدى انقد گريه کردى که مجبور شدم خودم دوباره اون دستکشارو بکنم تو دستت بعد خيالت راحت شد و گرفتى خوابيدى. صبح ساعت7 از خواب بيدار شدى و رفتى پشت پنجره تا ببينى چقد برف نشسته البته زياد نبود اما يه 20 سانتى نشسته بود همه جا سفيد پوش شده بود توهم گير داده بودى که بريم تو حياط بازى کنيم باهم لباساى گرم پوششيديم و رفتيم تو حياط. برفارو گوله ميکرديم و ميزديم به همديگه اى شيطون هميشه هم ميزدى به هدف کلى باهم بازى کرديم ديگه دستامون از سرما بى حس شده بود بزور راضيت کردم اومديم تو خونه اصلا تو خونه بند نميشدى. برف همچنان ادامه داشت 2 روز مدارس تعطيل بود روز دوم يعنى يکشنبه من و تو آقاجون با کمک هم يه آدم برفى بزرگ درست کرديم کلى هم کنارش عکس يادگارى انداختيم عزيز دلم اما متاسفانه دايى اکبر اشتباهى عکسارو پاک کرد نشد عکساى برفيتو برات بذارم نفسم ايشالا سالهاى بعد... دوشنبه هم برف شديدى ميباريد همه جا از سرما قنديل بسته بود انقد سرد بود که نميشد از در خونه بريم بيرون حتى تمام شير آبها يخ زده بود. سه شنبه ديگه هوا صاف و سرد شده بود 4 شنبه هم نرفتى مهد قشنگ يه هفته کامل تعطيل بودى خوردى و خوابيدى عزيزم...


ايليا و روزاى برفى
