ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

اردو

1393/2/31 23:56
نویسنده : مامان لیلا
181 بازدید
اشتراک گذاری

نفس مامانى امروز 9ارديبهشت قراره از طرف مهدت (کلبه شادى) بريم اردو البته اين سرى با مامانا... جايى هم براتون در نظر گرفته بودن پارک 3راه محموداباد. زندايى سارا و خاله کيميا و عزيز جونم قرار بود بعنوان مىهمان با ما به اين اردو بيان...شب دوشنبه منو زندايى سارا به کمک هم وسايل مورد نيازو جمع کرديم و واسه ناهار فردا لوبيا پلو به همراه کباب ترش درست کرديم ...صبح روز 3شنبه ساعت9:30 همه تو حياط مهد جمع شديم و منتظر اتوبوس مونديم تو هم تو اين فاصله کمى با دوستات بازى کردى الهى من فدات بشم عزيز دلم امان از اين شيطونيات انقد محکم تاب ميخوردى که يهو خوردى زمين يکم لباى خوشملت خون اومد که زياد عميق نبود زخمش ... دوباره به بازيت ادامه دادى اصلا حرف گوش نميکردى همش نگران بودم که تا عصر چجورى بايد کنترلت کنم با اومدن اتوبوس همه به ترتيب سوار شديم از خوشحالى تو پوستت نميگنجيدى تو ماشين با دوستات سرو صدا راه انداختىن و شيطونى ميکردين ساعت تقريبا 10:30 بود که رسيديم پارک 3راه محموداباد  يه جا واسه نشستن پيدا کرديم و وسيله هارو جاگير کرديم بعد بساط چايى رو راه انداختيم تا دور هم صبونه بخوريم تو که اصلا يجا بند نميشدى همش با دوستات مشغول بازى بودى حتى صبونه هم نخوردى بزور اومدم ازت چندتا عکس اونم در حين بازى گرفتم کلى بازى کردى وقت ناهار شده بود تو هم از دوستت حسين جدا نميشدى همش با اون بازى ميکردى هرجا ميرفت توهم ميرفتى عزيز دلم هرچى اصرار کردم نيومدى ناهار بخورى ما نشسته بوديم سر سفره ناهار از دور حواسم بهت بود با حسين داشتى سرسره بازى ميکردى يه لحظه متوجه نبودنت شدم ترس تمام وجودم رو گرفته بود از جام بلند شدم به اطرافم هرچى نگاه ميکردم تورو پيدا نميکردم حسينم نبود فهميدم که باهم هستين پاهام ديگه قدرت گشتن نداشت اما همه جاى پارکو با کمک خاله کيميا و زندايى سارا و مامان حسين گشتيم ...پيش خودم گفتم لابد رفتين لب ساحل ...رفتم اونجارم گشتم اما پيدات نکردم ديگه طاقتم تموم شده بود اشک از چشمانم جارى شده بود فقط زير لب دعا ميکردم صحيح و سالم پىدات کنم  دوباره اومديم سمت ساحل اينبار از دور تو و حسينو ديدم که داشتين دنبال هم ميکردين خيلى از دستت عصبانى بودم وقتى ديدمت پاهام جون گرفت اومدم سمتت توهم با ديدنم فرار کردى چون ميدونستى خيلى عصبانيم پشت زندايى سارا قايم شدى تا چيزى بهت نگم اما تنبيه شدى حسابى ديگه هم بهت اجازه ندادم برى با دوستات بازى کنى نشسته بودى و با حسرت به دوستات نگاه ميکردى و از من معذرت خواهى ميکردى و ميگفتى قول ميدم ديگه نرم کنار ساحل اما من ديگه رو قولت حساب نميکردم هوا خيلى گرم شده بود لباساتو عوض کردم توهم مثلا باهام قهر بودى و يجا نشسته بودى دلم طاقت نياورد دوستداشتم بهت خوش بگذره ازت قول گرفتم بعد فرستادمت رفتى با دوستات بازى کنى همش ديگه جلو چشمم بودى منم ديگه تنهات نميذاشتم همه حواسم به تو بود  اما تو پوست کلفت تر از اين حرفا بودى واقعا خيلى شيطونى ايليا بعد دو ساعت ديدم دوباره با حسين دارى ميرى سمت ساحل داشتم از دور نگات ميکردم از دور صدات کردم و گفتم مگه قول ندادى ديگه بدون اجازه نرى سمت ساحل ؟ تو هم تو جوابم گفتى ( واى يادم رفت بهت قول دادم همش تقصير حسينه) بعد خودم اومدم دستتو گرفتم و با زندايى و خاله کيميا و مهدى ( پسر خاله کيميا) رفتيم لب دريا کلى تو اب راه رفتى و با مهدى بازى کردى و عکس انداختيم ديگه وقت رفتن بود عزيز زنگ زد و گفت اتوبوس اومده و منتظره ...با عجله برگشتيم عزيز وسيله هارو جمع کرده بود سوار اتوبوس شديم تو اتوبوس کلى رقصيدى و شيطونى کردى واى از دست تو و شيطونيات که هميشه ادمو پشيمون ميکنى باهات جايى بره اما با اين حال هميشه دوستدارم همه جا ببرمت تا بهت خوش بگذره کاش ازاين به بعد يه کم حرف گوش کنى بخدا امروز جونم به لبم رسيد وقتى هم بهت گفتم زياد بهم خوش نگذشت بخاطر دسته گلى که به اب دادى با کمال پررويى گفتى به من که خيلى خوش گذشت البته که بايد بهت خوش بگذره خوشگلم با اون شيطونيات....!!! الهى مامان قربونت بره نفسم تو خوش باشى براى من همه ى عذاباى دنيا شيرينه عزيزم....   گذشته از همه اتفاقاى تلخى که افتاد اما روز خوبى بود و به همه خوش گذشت مخصوصا به تو نفسم........اينم عکساى روز اردو

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله صبا
1 خرداد 93 19:12
عزیزم خیلی نی نی تون نازه ، چ لبخند های قشنگی میزنه به من و جرقه سر بزنید خوشحال میشیم مرسی عزیزم چشماتون ناز میبینه با اومدنتون وبلاگ ایلیا جونمو قشنگتر کردین بازم بیاین پیشمون