سال تحويل
عشق مامان امسال سال تحويل منو تو خونه اقاجون بوديم عصر روز پنج شنبه بود دايى اکبرو زندايى سارا هم اومدن تا همه دور هم باشيم همه بيصبرانه منتظر بودين واسه سال تحويل منم مشغول خوندن قران شدم تا تو لحظه هاى پايانى سال 92 واسه تو و بابايى و خودمون دعا کنم عزيز دلم...خيلى غم انگيز بود اينکه منو تو کنار بابايى نبوديم تو مشغول بازى کردن با ماهى هايى بودى که برات خريده بودم ساعت تقريبا 20:17 دقيقه بود که با اقاجون رفتين تو حياط و با اغاز سال 1393 همراه اقاجون با اب و اينه و قران وارد خونه شدين همه باهم روبوسى کرديم و سال نو رو به هم تبريک گفتيم تو خيلى خوشحال بودى و من تو دلم غوغايى بود همون لحظه به بابايى زنگ زدم و عيدو بهش تبريک گفتم بابا سال تحويل همراه عزيز جون امام زاده عبداله بودن ........ نشستيم دور سفره و شام خورديم صبح روز جمعه اولين روز عيد بود که واسه ديدن بابايى بيقرار بودى به بابا زنگ زدم تا بياد دنبالت اونم قبول کرد حاضر شديم و تو رفتى پيش بابا ابى منم رفتم خونه دايى اکبر چون حوصله عيدو ديدو بازديداشو نداشتم دايى اکبر اينام قرار بود برن کرمانشاه منم موندم خونشون چون نياز داشتم تنها باشم تو 3 روز پيش بابايى بودى و من 3 روز خونه دايى جون تنها بودم بعد روز چهارم بابا تورو اورد پيشم تا خودش بتونه بره سرکارش البته راضى نميشدى بياى دوستداشتى تا زمانى که مهدت تعطيله بمونى پيش بابا اما شرايط طورى بود که نميشد عزيز دلم اومدى پيش مامان و از تنهايى درش اوردى يکشنبه بود که اومدى پيشم منو تو تا 4 شنبه خون دايى جون مونديم بعد از اونجا اومديم خونه اقاجون چون ديگه 6 روز از عيد گذشته بود مهمونيام کمتر شده بود عزيزم ........خوشگل مامان من و بابايى رو ببخش که بخاطر ما عيد امسال زياد بهت خوش نگذشت و همش تو خونه بودى و جايى نرفتى عشقم... همه ى اين روزاى بدو جبران ميکنم گلم...... عزيز دل مامانى عيدت مبارک ...اميدوارم هرسالت بهتر از سالهاى قبل باشه ...خيلى دوستدارم نفسم.......


سال تحويل 
