دهمين روز عيد93
نفس مامان امروز دهمين روز سال جديده اميدوارم تا امروز بهت خوش گذشته باشه عزيز دلم... قرار شد خانواده زندايى از کرمانشاه بيان تو خيلى خوشحال بودى و منتظر اومدنشون بخاطر اينکه ميتونستى با اميرمحمدو ارميتا ( خواهرزاده هاى زندايى) بازى کنى ... شب شنبه بود که دايى جونو زندايى اومدن خونه اقاجون همگى دور هم بوديم دايى ميثم هم از شيراز برگشته بود بعد شام مشغول ديدن عکساى شيراز که دايى ميثم گرفته بود شديم اخر شب با دايى جونو زندايى رفتيم خونشون تا واسه ناهار فردا که قرار بود مهموناى زندايى از کرمانشاه بيان دور هم باشيم و کمکش کنيم تا رسيديم خونه دايى جون از خستگى نفهميدى کجا افتادى و خوابت برد صبح روز يکشنبه بعد از خوردن صبونه مشغول اماده کردن ناهار شديم اخه خونواده زندايى توراه بودن تو هم مشغول تماشاى کارتن از شبکه پويا بودى ... ساعت 2:30 الى3 بود که مهمونا رسيدن تو خيلى خوشحال بودى بعد از احوالپرسى و پذيرايى سفره ناهارو پهن کرديم تو هم تو چيدن سفره کمک ميکردى عصر همون روز منو تو و عزيز به خونه برگشتيم بارون شديدى ميباريد همه جارو اب برداشته بود 2 شنبه هم ديگه هوا برفى شده بود همه نگران بودن که نکنه روز 13 بدر هوا برفو بارون باشه و نتونن جايى برن اما 3 شنبه هوا افتابى شده بود همون روز مهمونا خونه عزيز دعوت شده بودن وقتى اومدن تواز ديدن امير محمد و ارميتا خيلى خوشحال شدى و باهاشون مشغول بازى شدى کلى هم کنار باغچه سرسبز اقاجون عکس يادگارى انداختيم بعد خوردن ناهار تو و اميرمحمد و ارميتا افتادين به جون باغچه و همش در حال خاک بازى بودين وقتى هم يه سنگ از زير خاک در مياوردين نشون من ميدادين و ميگفتى اين يه سنگ قيمتيه اگه بفروشمش ميتونم باهاش يه خونه بخرم ..... کلى بازى کردين تو حياط . قرار بود همون شب دوازدهم بريم جنگل اما بخاطر سرد بودن هوا ما مخالفت کرديم گفتيم شايد شما 3 تا بچه سردتون بشه و خداى نکرده مريض بشين شب همه دور هم خونه اقاجون بوديم تاواسه 13 بدر برنامه ريزى کنيم تصميم گرفتيم بريم جنگل بليرون قرار بود 4:30 صبح همه بيدار شيم و اماده رفتن بشيم تا به ترافيک نخوريم شما بچه هارو ساعت 2 به زور خوابونديم من و زندايى و خواهراش تا صبح بيدار بوديم و وسيله هارو جمع کرديم کلى هم گفتيم و خنديديم ساعت 5 صبح همه رو بيدار کرديم تو از ذوق جنگل رفتن وقتي يه بار صدات کرديم بيدار شدى و ازم خواستى تا امادت کنم همگى حاضر شديم و وسيله هارو تو ماشين گذاشتيم و حرکت کرديم توراه اقاجون واسه شمابچه ها توپخريده بود تا تو جنگل بازى کنيد رسيديم جنگل و اقاجون يه جاى خوب پيدا کرد و بساطمونو پهن کرديم شما بچه ها مشغول بازى شدين چندتا اسب هم بود تو جنگل که صاحبش کرايه ميگرفت تا بچه ها سوار اسبش بشن اول اجى فاطمه سوار شد تو ميترسيدى با اصرار سوار شدى و خوشت اومد بعد از تو هم اميرمحمد سوار شد خيلى خوشحال بودين ...بزرگترا مشغول اماده کردن کباب رو اتيش بودن دور هم ناهارى که با کمک بزرگترا اماده شده بود و خورديم بعد از ناهار مشغول بازى کردن شديم بازى وسطى شما بچه ها هم با ما بازى ميکردين خيلى خوش گذشته بود ديگه همه خسته شده بوديم نشستيم و اش هيزمى که عزيز درست کرده بودو خورديم اش دوغ خوشمزه اى بود جاتون خالى خيلى چسبيد بعدش کمى کاهو سرکه خورديم خيلى خوش گذشته بود اميدوارم به توهم خوش گذشته باشه نفس مامان که مطمعنم گذشته عزيزم.............. يواش يواش ديگه وسيله هارو جمع کرديم تا به خونه برگرديم خيلى ترافيک بود تو از خستگى تو ماشين خوابت برد رسيديم خونه هم بيدار نشدى تا ساعت 11:30 خواب بودى بعد بيدار شدى شام خوردى و دوباره خوابيدى روز خيلى خوبى بود عزيز دلم به توخيلى خوش گذشته بود عزيز دلم ...... اميدوارم سال93 برات سال خوبى باشه پسر گلم. بهترينهارو برات ارزو ميکنم عزيز دلم.................. سال 1393 مبارک ايليا جون. عيد شماهم مبارک دوستاى وبلاگى...




دهمين روز عيد93 
