پارک رفتن دسته جمعى
روز جمعه بود که مامانى رفت سر کارش تا به مشترياش برسه وقتى برگشتم خونه تو بهم گفتى زنگ بزن دايى جون بياد دنبالمون بريم پارک منم زنگ زدم و دايي جونو زندايى و اجى فاطمه ساعت 5 بود که اومدن دنبالمون همه حاضر شديم وبه شهربازى رفتيم دايى اکبر و زندايى سارا هم به ما ملحق شدن تو و اجى فاطمه خيلى خوشحال بودين اول از همه اکروجت سوار شدين بعد اون سوار قطار شدين بعد باهم رفتيم ماشين سوارى بخاطر اينکه نمى تونستى تنهايى سوار ش شى من کنارت نشستم خيلى باحال بود عزيز دلم بعد ماشين سوارى رفتيم بولينگ بازى کرديم و بعد موتور سوارى کردى يه توپ واليبال هم تو بازى جايزه گرفتى خوشگلم شب خوبى بود خيلى خوش گذشت به خاطر مساعد نبودن هوا و باد شديدى که يهو شروع به وزيدن کرد تصميم گرفتيم به خونه برگرديم ساعت تقريبا 10:30 بود که رسيديم خونه و شام خورديم دايى جون اينا يکم نشستن و ساعت 12 رفتن تو انقدر خسته بودى که به محض رفتنشون خوابت برد عزيز دلم صبح زود هم بيدارت کردم رفتى مهد منم با خاله کيميا( دوست مامانى) که سرويس مهدت هم ميشد رفته بوديم بازار برگشتنى باهم اومديم دنبالت بعد مربى مهربونت ( خاله مريم) گفت که ايليا جون برچسباى تشويقيش کامل شده به فرشته مهربون بگيد براش جايزه بياره قربون پسر خوشگلم بشم که انقدر خوبه و برچسباى تشويقيش روز به روز داره بيشتر ميشه...


پارک رفتن دسته جمعى 
