عجایب ایلیا
عسل مامان شب 4شنبه تووبابایی رفتین تو کوچه تا با بچه های محل فوتبال بازی کنید1ساعتی رو با بابایی بیرون بودی انقد بازی کردی که وقتی رسیدی خونه سرو صورتت کثیفو خاکی شده بودساعت 12شب بود مجبور شدم برای تمیز کردنت ببرمت حموم بعد حموم از خستگی زیاد خوابت برد اما چه خوابیییییییییییییییییییی؟ واییییییییییییییییییییییییی از دست تو و کارای عجیبت گلم........
نصف شب بود که انگار خواب میبینی و از ما شیرکاکائو میخوای تو یخچالم نداشتیم تا بهت بدیم خیلی گریه کردی هرچی باهات حرف میزدیم که فردا واست میخریم گوشات بدهکار نبود بیشتر جیغ میزدی و گریه میکردی مونده بودیم اونموقع شب از کجا شیر کاکائو پیدا کنیم خلاصه با کلی خواهشو تمنا و ناز کردنت بالاخره خوابیدی ولی 2بار دیگه بیدار شدی و سراغ بابایی رو گرفتی تا ببینی واست خریده یانه؟
بابایی هم صبح زود قبل بیدار شدنت رفت برات شیرکاکائو خریدوای از دست کارات عزیز مامانی...



عجایب ایلیا
