ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

عیدنوروز با ایلیا جون

1392/3/11 15:52
نویسنده : مامان لیلا
230 بازدید
اشتراک گذاری

عشق مامانی کمکم به فرارسیدن عید نوروز نزدیک میشیم همه مردم در تکاپو

هستن روز 4شنبه قرار بود به استقبال سال 92بریم روز موعود فرا رسیده بود

ساعت 2:30 بود که تو با اینه و قران همزمان با اغاز سال تحویل وارد خونه شدی

من و بابایی تو رو در اغوش گرفتیم و سال نو رو بهت تبریک گفتیم عزیزم بعد از منو

باباجون عیدی گرفتی بعد همگی حاضر شدیم تا به عید دیدنی بریم بعد از کلی

گشتن و مهمونی رفتن و عیدی گرفتن به خونه اقاجون رفتیم از اونجایی که

3فروردین عروسی دایی جون بود هفته اول عیدو خونه اقاجون دور هم بودیم

روزها به سرعت سپری میشد دوم عید بود که خانواده زندایی سارا برای

عروسی از کرمانشاه اومده بودن خیلی شلوغ شده بود اما خیلی خوش

میگذشت کلی زدیم. رقصیدیم روز عروسی هم فرا رسید شنبه 3فروردین

92تالار ترنج...همه حاضر شدیم و بسمت تالار حرکت کردیم تو انقد رقصیدی و

شیطونی کردی که من اصلا نمیتونستم درست و حسابی ببینمت همه چی

خیلی عالی بود واقعا خوش گذشته بود ساعت 12شب جشن به اتمام رسیده

بود همه عروس . دومادو تا خونه همراهی کردیم کلی تو حیاطو کوچه رقصیدیم

حدود ساعت 1:30بود که همه زوج ها با عروس و دوماد به لب ساحل رفتیم

تقریبا تا ساعت 4:30کنار دریا مشغول رقصیدن بودیم وای که چقدر خوش

گذشت البته تو دیگه از خستگی تو ماشین خوابت برده بود نفسم...5بود که

به خونه برگشتیم از خستگی نفهمیدیم کی و کجا خوابمون برد خونواده زندایی

2روزی موندن خونه اقاجون ما هم سرمون حسابی گرم بود بعد یه سری رفتن

ما هم با عمو داوود اینا برگشتیم خونه خودمون عمو داوود و خاله مریم از

بستگان زندایی سارا بودن گلم...تا 11فروردین باهم سپری کردیم قرار شد

واسه 13بدر به تهران بریم عصر یازدهم فروردین ساعت6:30به سمت تهران

حرکت کردیم طبق معمول خیلی تو ماشین اذیت کردی ساعت 12:30 بود که

رسیدیم خونه عمه هدیه(عمه بابایی)همه منتظر اومدنمون بودن نشستیم

دور هم شام خوردیم و خوابیدیم روز دوازدهم قرار شد از بعدازظهر بریم جنگل

وشبو اونجا بمونیم با کمک هم وسیله هارو جمع کردیم و به اندازه کافی اذوقه

واسه شب برداشتیم رفتیم جنگل لویزان یه الاچیق پیدا کردیم و مستقر شدیم

عمه جون واسه شام قیمه بادمجون درس کرده بود بساط قلیونم همیشه براه

بود توهم با شیطنتات دلی از عزا دراوردی اون شب عمو داودوخاله مریم هم

ساعت 2بود که به ما ملحق شدن هوا کمی سرد بود از اونجایی که تو قصد

خوابیدن نداشتی بردمت تو ماشین بخاری رو روشن کردم کمی که گرم شدی

خوابت برد ما هم تا صبح نشستیم با عمو داووداینا حرف زدیمو قلیون کشیدیم

بعد همه مث جنازه افتادیم ساعت 9صبح با سروصدای بقیه از خواب بیدار

شدیم توهم با بچه های دیگه سخت مشغول بازی بودی انقد خاکی و کثیف

شده بودی که به یه حموم اساسی نیاز داشتی ظهر بابایی با کمک بقیه

مشغول اماده کردن ناهار شدن و بساط کبابو راه انداختن تو همش باد میزدی

تا اتیشو شعله ور کنی ناهار اماده شدسر سفره تو از خستگی خوابت برد

توی اون سروصداو شلوغی 2ساعتی خوابیدی تا اینکه از سرو صدای ما بیدار

شدی یه اهنگ کردی گذاشتیم و مشغول رقصیدن شدیم 20دقیقه ای

رقصیدیم هوا داشت تاریک میشد اش رشته ای که خاله مریم(هی هی)پخته

بود رو همگی نوش جان کردیم خیلی چسبید بعد مشغول جمع کردن وسایل

شدیم از هم خداحافظی کردیم و به خونه عمه رفتیم البته قرار شد اخر شب

عمو داوود بیاد دنبالمون مارو ببره خونه خودشون فک کنم ساعت 12بود که به

خونه عمو داود تو میدون امام حسین رسیدیم یه مرغ مینا داشتن که تو

عاشقش شدی همش یه چیزی میگفتی تا حرفتو تکرار کنه البته شیطونیا

و اذیت کردنات با نیلسا بماند دو سه روزی اونجا موندیم خیلی خوش گذشت

انقد به اون جمع عادت کرده بودیم که دوسنداشتیم از هم جدا شیم دیگه روز

شنبه 17فروردین ازشون خداحافظی کردیم و بسمت امل حرکت کردیم

خوشبختانه تو کل مسیرو خواب بودی فداتشم ساعت 11شب بود که رسیدیم

شامو خوردیمو خوابیدیم این بود از سفر امسالمون امیدوارم بهت خوش گذشته

باشه وسال خوبی برات ارزو میکنم نفس مامان

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

                                              

سواری گرفتن از دایی جون

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ستایش و ساجده
29 اردیبهشت 92 16:51
ما هم بودددددددددددددددددددددیم هورا خیلی خوش گذشت من شهادت میدم عسل زنعمو الهی همیشه به شادی و عروسی