ایلیا جون و مهد
صبح روز دوشنبه بخاطر کارم مجبور شدم بذارمت مهد
البته تو خیلی محیط مهدو دوسداری
حاضر شدیم و به مهد کلبه شادی رفتیم تو با دیدن اون همه بچه خیلی خوشحال شدی زود هم باهاشون
دوست شدی البته بیشتر (با دخترا)
ساعت 1ونیم بود اومدم دنبالت تا بریم خونه زندایی سارا...اما تو اصلا از دیدنم خوشحال نشدی
التماسم میکردی اجازه بدم بیشتر بمونی به هر حال به زحمت راضیت کردم تا از اونجا دل بکنی
با دوستات خداحافظی کردی راهی خونه زندایی شدیم تو راه همش داشتی از دوستات و کارایی
که انجام دادی حرف میزدی با کلی هیجان حرف میزدی منم دیدم خیلی از اونجا خوشت اومد
تورو واسه مهرماه ثبت نام کردم نفسم...
موفق باشی عزیزم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ایلیا جون و مهد
