ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

رفتن به تهران

1392/5/19 16:24
نویسنده : مامان لیلا
151 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفس مامانی..........

١٤و١٥خرداد یعنی ٣شنبه و ٤شنبه که مصادف با رحلت امام بود تصمیم گرفتیم با دایی اینا به

خونه عمو داوود بریم بخاطر تعطیلات جاده ها وحشتناک شلوغ بودبخاطر شلوغی جاده هراز و

از اونجایی که دایی و زندایی از شب قبل حرکت کردن و١٦ساعت تو راه بودن ما تصمیم گرفتیم از

فیروزکوه بسمت تهران بریم صبح روز سه شنبه ساعت ١١صبح بود که براه افتادیم

جاده فیروزکوه هم خیلی شلوغ بود میشه گفت ٣لاین میومدن شمال فقط یه لاین میرفت تهران

متاسفانه هوا خیلی گرم بود خلاصه بدلیل ترافیک سنگین راننده انقد پاش رو کلاج و ترمز

بود که صفحه کلاجش خراب شد و ماشین دیگه حرکت نکرد

پل سفید بود که ما پیاده شدیم تا با یه ماشین دیگ بریم و قسمت جالب اینکه بقیه راه رو

با isuzuرفتیم من و تو اولین بار بود که سوار این ماشین میشدیم تو خیلی خوشت اومده

بود اون روز رو با گرما و ترافیک سنگین پشت سر گذاشتیم و ساعت 5بعدازظهر بود که

به تهران رسیدیم بعد احوالپرسی و کمی حرف زدن ناهار خوردیم و استراحت کردیم

بقیه مهمونا که خونواده عمو داوود و خاله مریم بودن به ما ملحق شدن و تو هم

مشغول بازی با نیلسا شدی وقت شام شده بود توهم به ما کمک کردی سفره رو

چیدیم قربونت برم بعد شام تو سخت مشغول بازی بودی ساعت 2شب شده

بود تو اصلا قصد خوابیدن نداشتی من زودتر از تو خوابم برد صبح روز بعد تو زودتر از من بیدار شدی

یه کم باهم بازی کردیم تا بقیه بیدار شن قرار بود ناهار بریم خونه خاله نسرین

(مامان نیلسا)حاضر شدیم به اتفاق حرکت کردیم واااااااااااااااااااای از دست شیطونیهای تو عزیزم

خیلی اذیت کردی همش در حال نق زدن و شیطونی بودی ساعت 4بعدازظهر بود که از دست تو زودتر از

بقیه زدیم بیرون تا یه سری به عمه بابایی که تو شمیران نو بود بزنیم سوار مترو شدیم و به خونه

عمه رفتیم تا رسیدیم خاله ثریا پیشنهاد داد تو و بچه ها(ابولفضل و حسین)و ببریم پارک شما هم کلی

خوشحال شدین مثل همیشه رفتیم پارک لویزان تا دلتون خواست بازی کردین ساعت 8بود که برگشتیم

خونه عمه شبو اونجا موندیم صبح روز بعد ساعت 11بود که راهی امل شدیم خوشبختانه

اینبار جاده خیلی خلوت بود امامزاده هاشم که رسیدیم هوس اش دوغ کردی بابایی برات اش

خریدو تو ماشین مشغول خوردن اش شدی کمی هم خوابیدی ساعت 2بعدازظهر به خونه رسیدیم

خیلی خسته بودیم بعداز خوردن ناهار تو دوباره خوابت برد عزیزم تو خیلی بهت خوش گذشته بود

فقط امیدوارم شیطنتات کم بشه بخصوص تو مسافرتها عشقم.............

تا مسافرتای بعدی بدرود نفس مامانی..................

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

درانتظار مترو

اینجام اومدن مترو رو داری خبر میدی

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)