رفتن به کوه
عشق مامانی ٥شنبه عصر ٢٣خرداد بود که به سمت کوه امیری حرکت کردیم تو خیلی ذوق
داشتی چون تا حالا کوه نرفته بودی واسه همین دل تو دلت نبود تا ببینی چجور جاییه حرکت کردیم و به وانا
رسیدیم یه کم اونجا خرید کردیم ومنتظر ماشین موندیم تا مارو به هاره اخرین محل تو امیری برسونه
٨شب بود که رسیدیم خونه عمه مامانی کمی نشستیم و شام خوردیم بعد شام کلی بازی کردیم (بازی
پانتومیم) خیلی جالب بود اون شب بخاطر خستگی زود خوابیدیم صبح روز بعد که جمعه بود بعد صبحانه
رفتیم کوهنوردی تو راه تو کلی گیلاس و الوچه خوردی عشق مامانی خواستیم بریم ابشار اما چون
کفش مناسب نداشتیم و تو باهامون بودی نتونستیم اون مسیرو طی کنیم فقط از دور ابشارو دیدیم
و برگشتیم تو دیگه نای راه رفتن نداشتی بقیه راهو رو شونه های بابایی نشستی هوا خیلی گرم
بود خسته و کوفته به خونه رسیدیم دیگه ظهر شده بود بعد ناهار تو رفتی تو حیاط مشغول اب بازی
شدی لباسات کاملا خیس شده بود ساعت ٤ونیم بود که بسمت امل حرکت کردیم تو از خستگی
تو ماشین خوابت برده بود وقتی رسیدیم خونه درد پاهات شروع شده بود و گریه میکردی و
گفتی که دیگه دوسنداری بری کوه تا پاهات دیگه درد نگیره بعد کلی از مغازه واسه خودت خرید
کردی تا بقول خودت پاهات خوب بشه الانم که دارم این مطلبو مینویسم تو مشغول دیدن کرتنی هستی
که از تو سک سک گرفتی ومشغول خوردن خوراکیهایی که خریدی عزیز دلم اخر هفته خوبی بود
خیلی خوش گذشت امیدوارم به تو هم خوش گذشته باشه نفسم...
دوستدارم عزیزم...
بوس بوس...
در انتظار ماشین

ایلیاجونم کنار ابشار

گل پسرم در حال کندن گیلاس با کمک بابایی

قربونت برم داری گیلاسارو تو اب چشمه میشوری

اینام عکسای دسته جمعی






رفتن به کوه
