رفتن به پارک
عشق مامان بخاطر بعضی مسايل پیش اومده چند وقتی بود که باباتو ندیده بودی روز نیمه شعبان
که روز 3تیرماه بود بابایی زنگ زدو پیشنهاد داد ببرمت پارک تا تورو ببینه عزیزم
وقتی شنیدی قراره بابایی رو ببینی خیلی خوشحال شدی اروم و قرار نداشتی یه قرار گذاشتیم و
بابایی رو دیدیم از اونجا بردیمت پارک کلی بازی کردی اول از سرسره بادی شروع کردی بعد ماشین سواری
و تاب زنجیری غیره...البته سرسره بادی همه انرژیتو ازت گرفته بوددیگه نای بازی کردن نداشتی
به اصرار تو بردیمت باغ وحش...حیوونای تو باغ وحش از قبیل(سگ.خرس.خوک.عقاب.میمونخرگوش.مار.
طاووس.الاغ وقو و پرنده های دیگه بودن کلی بهشون غذا دادی بخصوص به خرگوش کلی هویچ دادی
داشتی به قو سبزی میدادی که یهو دستتو گاز گرفت یه کوچولو زدی زیر گریه بعد حالت خوب شد
اما دیگه به قوی بیچاره غذا ندادی و رفتی سراغ حیوونای دیگه...........
بر عکس من تو از اونجا خیلی خوشت اومده بود عشقم....
ای شیطون داری دنبال سنگ میگردی تا پرتش کنی تو اب








رفتن به پارک