ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

واکسن ایلیا جون

٢٣بهمن روز 2شنبه خوجل مامانی امروز باید ببرمت واسه واکسن زدن هنوز به کلمه واکسن اشنایی نداری وقتی بهت گفتم بریم واکسن بزنیم صبح زود بیدار شدی با خوشحالی حاضر شدی فک کردی چه جی خوبیه حتماکه میخوام ببرمت وقتی رفتیم بعداز اینکه خانوم دکتر قدو وزنتو اندازه گرفت(قدت 112وزنت 18 کیلو)کلی باهات حرف زد راجب مسواک زدن و بقیه کارای شخصی تو هم مثل بلبل جواب میدادیبعد نوبت رسید به قطره فلج اطفال که به زور ریختن تو دهنت بعد که امپولو دیدی تازه فهمیدی که واکسن یعنی چی/ انقد گریه کردی که جیگرم داشت کباب میشد بابایی محکم تورو تو بغلش گرفته بود تا تکون نخوری بعد امپولو تو بازوی خوشملت فرو کردن(واکسنش 3گانه بود) میدونم خیلی درد داشت اما تو پسر ...
27 بهمن 1391

رفتن ایلیا جون به عروسی

سلام نفس مامانی اومدم تا از جشن خاله(دوست مامانی) برات بگم عزیزم شب 5شنبه 12بهمن باید برای جشن به تالار 8بهشت میرفتیم اون شب همه خونه دایی جون جمع شدیم تا باهم بریم جشن اخه اونا هم دعوت شده بودن تو با فاطمه جون کلی شیطونی کردی تا بالاخره لحظه رفتن فرا رسید همه حاضر شدیم توهم کلی گریه کردی که موهاتو برات فشن کنیم بابایی هم سعی کرد همونجور که میخوای موهاتو برات درست کنه تو هم تقریبا راضی شده بودی وقتی به تالار رسیدیم 1ساعت اول خیلی اروم کنارم نشسته بودی اخه از تو واقعا بعید بود که یه جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هرحال صبرت تموم شد با فاطمه رفتی و مشغول رقصیدن شدی دیگه به هیچ وجه قابل کنترل نبودی حتی یه لحظه هم عروس و دامادو تو رقص...
27 بهمن 1391

تولد 5سالگی

بازم یه سلام دیگه به نفس مامانی. میخوام از تولد پسر خوجلم بگم. عزیزم امسال تولدت روز جمعه 17 اذر 91 مثل همیشه خونه اقاجون جمع شدیم دور هم خونواده ما و دایی جونا و اقاجون. یه تولد کوچولو و خودمونی اما زیبا و به یاد موندنی. تو خیلی خوشحال بودی انقد که خنده از رو لبات کنار نمیرفت کلاه تولدو گذاشتی رو سرت نشستی رو صندلی تا کیک و برات بیاریم چون دوسداشتی زودتر شمع 5سالگیتو فوت کنی همه دورت جمع شده بودیم فشفشه هارو رو هوا میچرخوندیمتو خواستی شمعو فوت کنی که فاطمه جون(دختردایی) قبل از تو فوتش کرد توهم زدی زیر گریه دوباره شمعو روشن کردیم تا تو با لبای خوشکلت فوت کنی با خاموش شدن شمع همه دست زدنو تو...
21 آذر 1391

ایلیا جون و محرم

سلام نفس مامانی. امسال محرم حسابی بهت خوش گذشت هر شب با بابایی میرفتی هیئت کلی هم شیطونی میکردی روز تاسوعا من و تو با خانواده مامانی رفتیم بیرون تا هیئت هارو ببینیم بعدازظهر تاسوعا حاضر شدیم تا به امامزاده ابراهیم بریم. اینم عکساش   همه هیئت ها در  حال دسته روی و عزاداری بودن ونمادهای از محرم و واقعه کربلا رو نمایش میدادن. اینم عکسایی از نمادهای محرم اینجا دیگه خسته شدی و رفتی رو شونه های دایی هات نشستی روز عاشورا هم به دیدن هیئتا رفت یم تو هم حسابی طبل زدی و دلی از عزا دراوردی چون بخاطر سروصداش نمیذاشتیم تو خونه بزنی عزیزم. ا...
8 آذر 1391

اطلاعات درباره محرم

محرم نخستین ماه از ماه‌های دوازده گانه قمری و یکی از ماه‌های حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود. شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است. محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است. حوادث و وقایع فراوانی در ماه محرم رخ داده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌شویم: غزوه ذات الرقاع ، فتح خیبر ، ازدواج حضرت زهرا ، ورود امیر مؤمنان علی علیه السلام، حادثه خونین کربلا - تاسوعا و عاشورا و شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندان امام به کوفه و شام . ...
28 آبان 1391

محرم

عرض تسلیت بمناسبت فرارسیدن ماه  مــــحـّـرم آخر حسین ماتم تو می کُشد مرا این غصۀ مـحّرم تو می کُشد مرا   محرم آمد و آتش به دل کرد غم پنهانیم دیوانه تر کرد   محرم آمد و خونین جگر کرد تمام جامه ها رخت عزا کرد   محرم آمد و اشک روان کرد حسین جانم نوای هر دهان کرد   محرم آمد و لبیک یا عباس می کرد سراسر شور و شوق یار می کرد   محرم آمد و اصغر بسر کرد آن سه شعبه ماهم خجل کرد   محرم آمد و لاله پرپر کرد تمام گریه هایم گرمتر کرد   محرم آمد و غربت به پا کرد دل بی بی ز داغ و غم رها کرد…   محرم آمد و سجده بر سجاد می کرد دل سردار سجده ب...
28 آبان 1391

رفتن من و نفسم به کرمانشاه

سلام گل قشنگم  امروز 5شنبه 18 ابان سال 91 قراره من و تو و اقاجون و عزیزو دایی میثم به کرمانشاه بریم واسه دیدن زندایی سارا.  ساعت 5.30 بلیط داشتیم همگی سر ساعت تو ترمینال حاضر بودیم اما متاسفانه اتوبوس با تاخیر اومد و ما کلی منتظر موندیم ساعت 7 بود که حرکت کردیم. اینم ی عکس از تو ترمینال از همون اول که سوار اتوبوس شدیم تو خوابت میومد اینم عکسش خوشبختانه زیاد اذیتم نکردی فقط دوستاتو اذیت میکردی اخه با یه دخترو پسر دانشجو که به تهران میرفتن دوست شدی خیلی باهم مچ شده بودین همش با اونا بودی حتی وقتی واسه شام ایستادیم دعوتشون کردی که حتما سر میز ما و باهم شام بخوریم اونا هم گوش به فرمان تو بودن بعد شام دوباره سوار اتوبوس شدیم تو ...
28 آبان 1391