ايليا و روزاى برفى
سلام قشنگ مامان. عزيزم همچنان زمستان را پشت سر ميذاريم بهمن ماه 92 بود تازه هوا داشت شکل زمستون ميگرفت بعد از روزاى آفتابى 10 بهمن92 بود که هوا خيلى سرد شده بود شب 5شنبه باد شديدى مى وزيد طورى که سقف بعضى از خونه هارو از جا کند من همش نگران تو بودم آخه تو اون شب پيش بابايى بودى تا صبح خوابم نبرد نگرانت بودم که يوقت نترسى. فرداى اون روز جمعه بود که بابا اوردت پيش من هوا برفى و سرد بود تو از ديدن برف خيلى خوشحال شده بودى آخه اولين بار بود که برفو ميديدى همش منتظر بودى برف رو زمين بشينه تا برى تو حياط آدم برفى درست کنى... شب جمعه وقتى مى خواستى بخوابى ازم قول گرفتى که اگه برف زياد نشست رو زمين نرىى مهد و برى تو حياط برف بازى کنى منم قبول کردم ک...
نویسنده :
مامان لیلا
10:53




