ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

تولد دو سالگی

  سلام عزیزم دیگه شده دو سالت حسابی بزرگ شدی ماما به قربون قد و بالات تولد  تولد تولد جشن تولد دوسالگی خودمونی بود رفته بودیم خونه آقاجون با دایی جونا و خودمون یه جشن کوچولو با یه کیک خوشگل برات گرفتیم با اینکه زیاد شلوغ نبود حسابی خوش گذشته بود                                            تولدت مبارک همه زندگی مامانی   ...
17 شهريور 1391

راه رفتن و دندون

فرشته آسمونیم سلام دیگه حسابی داشتی شیطون میشدی یه جورایی غیر قابل کنترل ولی بامزه و با نمک دیگه چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفته بودی و به هرچی که دم دستت بود دست میزدی دیگه 8 ماه از تولدت میگذره که مروارید های خوشملت   در اومدن  و همون موقعها بود میتونستی چندتا از کلمه ها رو به زبون بیاری مثل(( توپ،نه،دده،بابا )) خیلی خوش زبون بودی عزیز دلم الهی مامان فدات بشه تو 10 ماهگی دیگه بدون کمک کسی پا شدی راه رفتی عزیزم دیگه حسابی شیطون شده بودی         ...
17 شهريور 1391

یه اتفاق بد

سلام گله خوشگلم الان میخوام درمورد یه اتفاق بد تو دوران شش ماهگیت برات بگم یه روز به یه مراسم ولیمه دعوت شده بودیم تو مسجد نشسته بودیم تو  تو بغل دختردایی فاضله نشسته بودی ظرف میوه هم کنارمون بود که تو یهو چاقو رو برمیداری ما هم حواسمون نبود و تو چاقو رو به سمت چپ صورتت میزنی با دیدن خون رو صورتت حسابی دست و پامو گم کردم و نمیدونستم باید چیکارکنم با عجله به خونه برگشتم خون رو از صورتت پاک کردم و خدارو صد هزار مرتبه شکر زخم عمیقی نبود با یه چسب زخم اونو پوشوندم فاضله هم چون تو بغل اون بودی خیلی ترسیده بود اما خوشبختانه بخیر گذشته بود و دوباره به مهمونی برگشتیم ...
17 شهريور 1391

جشن دهمین روز تولدت

سلام عزیزم امروز 27 آذر سال 1387 که  10 روز از تولدت گذشته که طبق رسم تو این روز میبریمت حمو و یه سری اعمال داره که انجام میدم بعد یه جشن حسابی به میمنت ورود فرشته آسمونی به زندگی زمینی میگیریم تو اون روز همه فامیلا رو دعوت کردیم تا شب  کلی زدیم رقصیدیم  و شاد شدیم  بعد همه بخاطر تولدت بهت هدیه دادن و شیرینی خوردن  خیلی خوش گذشته بود به همه عزیز دلم تنها امید زندگیم خوش اومدی تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررک ...
17 شهريور 1391

زمینی شدن ایلیا

ساعت 6 صبح 17 آذر سال 1387 بود هنوز یه هفته تا بدنیا اومدن تو وقت داشتیم اما کیسه آب بچه پاره شد و مجبور شدیم یک هفته زودتر تو رو تو بغلم بگیرم و خیلی هم خوشحال شدم دکترت خانم صدیقه احمدیان گفت دیگه باید بچه رو بدنیا بیارم خلاصه بعد از انجام تشریفات زایمان  کلی انتظار واسه اینکه گل پسرم بیادساعت شده بود 8:20 دقیقه شب که دیدم فرشته زندگیم دیگه زمینی شده واسه بغل کردنت دیگه تحمل نداشتم صبر کنم صدای گریه کردنت برام بهترین و قشنگترین آهنگی بود که تا بحال شنیده بودم پشت در اتاق زایمان بابا ابی. عزیز و بقیه بستگان منتظر دیدنت بودن همه با شنیدن اینکه اومدی و  سالمی کلی خوشحال شدن و با خیال جمع بخون برگشت منو تو اون شب رو تو بیمارستان مون...
17 شهريور 1391

شیر خوردن بای بای

سلام خوشملم پسر گلم  حالا یک سال و چهار ماهه شدی دیگه کم کم بزرگ شدی مردی شدی واسه خودت دیگه وقتش شده بوده که از شیر خوردن دست بکشی    بخاطر همین از فلفل کمک گرفتم موفق شدم اما تا 4 صبح یه بند گریه کردی دلم دیگه ضعف رفته بودم نمیتونستم گرسنگی گل پسرمو تحمل کنم  با شیشه بهت شیر دادم تا راحت بخوابه اما تنبل خان به شیشه عادت کردی و و تقریبا کمتر از یکسال طول کشید تا دست از سر شیشه برداری بالاخره موفق شدم  دیگه شبا خیلی راحت میخوابیدی   گل خوشگلم بزرگ شدنت مباررررررررررررررررررررک ...
4 شهريور 1391

یه اتفاق بد دیگه

  سلام عزیز دل مامانی  امروزم دوباره میخوام از یه اتفاق دیگه بگم که زیاد خوشایند نیس   11 محرم سال 89 بود که زنعمو مریم و ستایش وساجده اومده بودن خونمون تا همه باهم بریم مسجد من رفتم که حاضرشم تا باهم بریم که یهو همین لحظه یکی در میزنه زنعمو میره که در رو باز کنه وقتی میخواد از اتاق بره بیرون تو هم با سرعت پشت سر زنعمو میخوای بری بیرون در حال دویدن بودی که زنعمو همون لحظه خواست در اتاق رو ببنده که شماها بیرون نرین تو رسیدی و خوردی به در و گوشه لبت ترک برداشت کلی خون ازت رفت منو زنعمو دست به هرکاری زدیم تا خون بند بیاد اما هیچ فایده ای نداشت وقتی دیدیم کاری نمیتونیم بکنیم زنگ زدم به بابا ابی اونم ...
3 شهريور 1391

ختنه کردن ایلیا

سلام عزیزم الان میخوام از بزرگ شدن و از ایلی خوشملت بگم خوشگلم دیگه با گذشت زمان روز به روز بزرگتر و بامزه تر میشدی یه ماه خونه آقاجون و عزیز موندیم بعد از یه ماه به خونه خودمون برگشتیم   و بعد گذشت یه مدت کمی آقاجون پیشنهاد داد که ختنت کنیم اما بابا ابی مخالف بود میگفت هنوز خیلی کوچیکی اما من موافق بودم چون هر چی بزرگتر میشدی شیطونتر میشدی و اونوقت مراقبت از تو برامون سخت میشدو بالاره بابا رو راضی کردیم و رفتیم بیمارستان امام رضا با کمک دایی عزیز((دایی بابا ابی)) پیش یه دکتر خوب((آقای دکتر شهنام طیبی)) برات نوبت گرفتیم و بعد از چهل روز شدنت بردیمت برا ختنه بالاخره گل پسرم داماد شدی مبارکهههههههههههههههههههه...
12 مرداد 1391

لحظه ورود بخونه

سلام گلم همه در خونه آقاجون منتظر بودن تا به گل پسر خوشگل خوش آمد بگن و ورودت به خونه رو جشن بگیرن روزها همینطور پشت هم سپری میشدن شما هم اینقده گریه میکردی و اینکه ما دلیلش رو نمیدونستیم خیلی نگرانمون کرد بعد تورو بردیم پیش آقای دکتر علی سجادی تا خیالمون از بابت گریه هات راحت بشه و ببینیم دلیلش چی میتونه باشه خوشبختانه  دکترت بعد معاینه بهمون اطمینان داد که گل پسر ما  هیچیش نیس فقط میخواد خودشو برا ما لوس کنه و گریه هاش کاملا طبیعیه خدا رو شکر که تو تنها دلیل زندگیم خوب و خوش     ...
12 مرداد 1391