ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

تولد یک سالگی

سلام عزیزدل مامانی امروز میخوام درمورد تولد یک سالگی برات بگم   دیگه یه سال از زمینی شدنت گذشته بود و میخواستیم یه جشن برات بگیریم آقاجون بدون اینکه به ما اطلاعی بده کلی مهمون دعوت کرده بود و برا شب رفتیم اونجا خیلی غافلگیر شدیم یه جشن حسابی شده بود یه عالمه خوش گذروندیم عکس گرفتیم شیطونی کردی و تو کلی خوشحال شدی خلاصه خیلی خوش گذشت                      بعداتونستم عکسها رو برات میزارم گلم ...
18 مهر 1391

تولد دختر عموها

سلام خوشگلم الان میخوام در مورد تولد دختر عموهای دو قلوت بگم   23 خرداد سال 91 بود که به تولد دختر عموهات دعوت شده بودیم کلی بازی و شیطونی کردی و خوش گذروندی یه عالمه رقصیدین کیک خوردی و عکس گرفتین اینقده خسته شده بودی که تا رسیدی خونه خوابت برد اینم عکس تولد ف ردای اون روز خونه آقاجون بودیم  وقتی اونجا هستی فقط میری سراغ جوجه ها  و اونا رو از بالشون اویزون میکنی  و به زور سرشون رو میزاری تو ظرف غذا تا چیزی بخورن به لطف این کار شما  یه چندتایی جونشون رو از دست دادن بخاطر این کار شما آقاجون جوجه ها رو گذاشته تو قفس اینم عکسش   ...
17 مهر 1391

سرما خوردگی ایلیا جون

سلام گل قشنگم . اومدم بازم از خاطرات قشنگت بگم. 1شنبه9مهر91 بود که بخاطر عروسی دخترعموی مامانی   رفتیم خونه اقاجون که کنار خونه عموی مامانیه و قرار شد تا اخر هفته اونجا بمونیم هرشب واسه جشن و پایکوبی به خونه عمواینا میرفتیم   خیلی شلوغ بود و کنترلت واسم واقعا سخت بود خیلی بهت خوش میگذشت اما به مامانی زیاد نه چون بخاطر مراقبت از شما انقدر پله های خونشونو بالا و پایین کردم که دیگه جون نداشتم غیر قابل کنترل بودی با اینکه همه بچه ها تو خونه بودن ولی تو مصر بودی بری بیرون انگار تنهایی بیشتر بهت خوش میگذشت خلاصه همه پسرای فامیل حواسشون بهت بود تا یه وقت نری بیرون تو همون شبا بود که بدلیل بیرون رفتن و ...
17 مهر 1391

مهمون داریم گلم

یه سلام دوباره به گل پسرم 28شهریور91 بود که بابایی برای دیدن مامانیش یعنی عزیزجون رفته بودبعد به ما خبر داد که عمو اسی وبچه ها واسه شام میان خونمونتو از این خبر کلی خوشحال شدی وباهم منتظر موندیم تا از راه برسن وقت شام بود که رسیدن وبازم توو دخترعموهات خرابکاریهاتون شروع شدحتما باید یواشکی بهتون سر میزدیم وگرنه خدا میدونه چیکار میکردین ؟ اون شب تا ساعت 3 پابه پای ما بیدار موندی صبح روز بعد تا ساعت 10 خواب بودی بعد همه صبونهدخوردیم شماها دوباره مشغول بازی شدید وایییییییییییییییییی که چقدر کنترل کردن شما 3تا سخته. تا عصر بازی کردین بعد زنعمو و بچه ها به خونشون برگشتن توهم به مامانی کمک کردی تا خونه رو مرتب کنیم فدای مهربون...
17 مهر 1391

عجایب ایلیا

عسل مامان شب 4شنبه تووبابایی رفتین تو کوچه تا با بچه های محل فوتبال بازی کنید1ساعتی رو با بابایی بیرون بودی انقد بازی کردی که وقتی رسیدی خونه سرو صورتت کثیفو خاکی شده بودساعت 12شب بود مجبور شدم برای تمیز کردنت ببرمت حموم بعد حموم از خستگی زیاد خوابت برد اما چه خوابیییییییییییییییییییی؟ واییییییییییییییییییییییییی از دست تو و کارای عجیبت گلم........ نصف شب بود که انگار خواب میبینی و از ما شیرکاکائو میخوای تو یخچالم نداشتیم تا بهت بدیم خیلی گریه کردی هرچی باهات حرف میزدیم که فردا واست میخریم گوشات بدهکار نبود بیشتر جیغ میزدی و گریه میکردی مونده بودیم اونموقع شب از کجا شیر کاکائو پیدا کنیم خلاصه با کلی خواهشو تمنا و ناز کردنت بالاخره خوابی...
17 مهر 1391

رفتن به پارک

گل همیشه بهارم بازم اومدم تا از خاطرات شیرینت بگم. پنجشنبه 30 شهریور بابایی پیشنهاد داد که گل پسرمونو ببریم پارک حاضر شدیم و حرکت کردیم تا وارد فضای سبز پارک شدیم شروع به دویدن کردی وبه سمت تاب و سرسره رفتی انقدر بازی کردی که هوا داشت تاریک میشد بعد تو از فروشگاه پارک یه ست کامل لوازم پزشکی خریدی خیلی دوسش داری چون همیشه میگی میخوام دکتر بشم همش گوشی میذاری تو گوشت تا ضربان قلبمونو بشنوی قربون دکترم بشم الهی چقدرم این شغل بهت میاد عسلم. دیگه با تاریک شدن هوا و خستگی شما تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم تو راه برگشت به نمایشگاه کتاب رفتیم توهم به سلیقه خودت یه مدادو یه پاک کن و یه کتاب اموزش اعدادواسه خودت برداشتی خیلی دوسداری بری م...
17 مهر 1391

شیطنت ایلیا جون در پارک

خوشگل مامانی دوباره سلام. عزیز دلم 5شنبه 6مهر 91 خونه اقاجون بودیم کهقرار شد عصر بریم پارک دختر عموهای مامانی هم اومدن خاله سمیه {مامان امیررضا}وخاله سپیده{مامان النا}رسیدیم به پارک وتو سخت مشغول بازی شدیبابا ابی هم بعدا به ما ملحق شداون روز زیاد پسر خوبی نبودی گلم شاید بخاطر اینکه خوابت میومدخیلی بچه های دیگه رو اذیت میکردی بطوریکه میترسیدن جایی که تو هستی بازی کنن هرچی هم باهات حرف میزدم عصبانی میشدی و سرم داد میکشیدی و همینطور جسورانه به بازیت ادامه میدادی تقریبا 3ساعتی رو بازی کردی دیگه خسته شده بودی وما هم تصمیم گرفتیم برگردیمتو راه برگشت کلی خرید کردی و حسابی تیغمون زدی قربونت برم بعد به یه میوه فروشی رفتیم تا واسه خونه خرید کنیم ولی ...
17 مهر 1391

تولد 3سالگی

سلام خوشگل مامانی میخوام از تولد 3سالگیت برات بگم نفسم    شب 2شنبه 17 اذر سال 90 بود بدلیل فوت دایی مامانی که 2هفته گذشته بود نتونستیم جشن مفصلی برات بگیریم عزیزم فقط منو بابایی و دایی اکبرو زندایی سارا ودایی میثم به اضافه خاله مونا و دایی مسعودو دایی کیوان که دختردایی و پسردایی های مامانی هستن اون شب حضور داشتیم البته یواشکی دور از چشم عزیزجون یکم شیطونی کردیم و خندیدیم چون خواستیم شب خوبی واست باشه زندگی مامانی توهم که عاشق تولدو کیک تولدی همیشه هم قسمت فوت کردن شمعو خیلی دوسداری خلاصه اون شب بعد کلی خوش گذروندن تو شمع 3سالگیتو فوت کردی الهی مامانی فدای لبای خوجلت بشه که انقد قشنگ فوت میکنی جیجلم انشالا شمع 150سا...
17 مهر 1391

رفتن منو گل پسرم به تهران

خوشگلم منو تو همراه عمه هدیه اینا  بخاطر تعمیر دوربین دایی اکبر رفتیم تهران ساعت 4 بعداز ظهر بود که رسیدیم خیلی خسته بودیم آخه شب قبلش تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم تا رسیدیم همه خوابیدیم خیلی اذیت میکردی هوای گرم تهران هم غیر قابل تحمل شده بود باید تا شنبه صبر میکردیم تا خاله ثریا بیاد و با هم بریم واسه تعمیر دوربین چهارشنبه واسه ناهار رفتیم خونه دختر عمه زهرا تا عصر اونجا بودیم واسه نیمه شعبان همه با هم رفتیم بیرون همه جا شلوغ بود پر از شادی بود بعضی ها میرقصیدن و بعضی ها هم شربت و شیرینی پخش میکردن بعد با هم رفتیم پارک الغدیر تا شماها یه کمی بازی کنین  بعد کلی بازی برگشتیم جمعه اینقده هوا گرم بود که موندیم خونه ایلیا به دخ...
17 مهر 1391