ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

عید سال 88

سلام گله من عید سال 88 بود که واسه مهمونی رفتیم خونه عمو محمد رضا ((عموی بابایی)) تو تهران و تصمیم گرفتیم برا روز طبیعت((13بدر)) اونجا بمونیم چون اونا هم خیلی اصرار کردن اون روزا تو تهران گریه های شبونه تو حسابی همه رو کلافه کرده بود تا اینکه یهو متوجه دونه های قرمز کوچیکی رو بدنت شدم فورا تو رو به بیمارستان بردیم و متوجه شدیم که سرخک گرفته شیطون مامانی الهی فدات شم بعد گرفتن دارو هات برگشتیم خونه خیلی بی قراری میکردی 3 الی 4 روز طول کشید تا دونه های قرمز از بین رفتن 13 بدر هم خوب بود خیلی خوش گذشته بود تا اون روز خیلی حالت بهتر شده بود روز 15 فرودین بود که به خونه خودمون برگشتیم ...
17 مهر 1391

عید فطر

خب عزیز مامانی دیگه ماه مبارک تموم شده وامروز عید سعید فطره     واسه عید دیدنی رفتیم خونه عزیزو اقاجون دایی جونا و زنداییام اونجا بودن تو خیلی خوشحال بودی با اجی کلی بازی کردی ناهارو اونجا موندیم بعدازظهرش رفتیم خونه عمو اسی با دیدن زنعمو مریم پریدی بغلش کلی بوسیدیش ولی نمیدونم چرا همیشه از عمو اسیو بوسه هاش فرار میکنی . خلاصه تو و ستایش اون شب دلی از عزا دراوردین حتی ی ثانیه هم دم نزدین بعد شام هم پابه پای ما بیدار موندین فک کنم ساعت 1.30 بود که همه خوابیدیم صبح اونروز به خونه برگشتیم قرار بود اون شب برامون مهمون بیاد منو بابایی با کمک هم مشغول درست کردن شام شدیم تو از خستگی شب قبل حسابی اونروز خوابیدی عزیز دل...
17 مهر 1391

مهمونی

یه شب افطاری رفته بودیم خونه دایی جون اصغر کلی با اجی فاطمه بازی کردی وقتی شما 2تا به هم میرسین تا میتونین با هم بازی میکنین وقتی هم خسته میشین شروع میکنید به دعوا کردن با اینکه تو سرو کله هم میزنین ولی طاقت دوری همو ندارین دوسدارین همیشه با هم باشین اخر مهمونیا هم همیشه با گریه ازهم جدا میشین. دوست دارم عشق مامانیر ...
17 مهر 1391

خاطرات

حالا دیگه گل خوشگل مامانی بزرگ شده و از حموم رفتن بدش نمیاد دیگه هر غروب منتظری تا بابایی از سرکار بیاد تا بری و باهاش حموم کنیاز این کار لذت میبری بعضی وقتا بابایی از دست تو یواشکی میره  حموم مث وقتهایی که هوا سرد میشه و نمیشه تو رو هر روز برد حموم. آخه وقتی میری حموم به زور باید از زیر دوش درت بیاریم آی از دست تو فرشته آسمونی من                                                  ...
7 مهر 1391

مسافرت به تهران

بعد رحلت امام خمینی تو خرداد ماه سال 91 بود که تصمیم گرفتیم بریم تهران خونه عمه هدیه((عمه بابایی)) عمو اسی و زنعمو و دوقلوها هم اومدم همه با هم راهی تهران شدیم تو ماشین یه جا بند نمیشدی مدام در حال رفت و آمد بودی دخترعموهات که دارو خورده بودن خوابیدن  تو هم که از اون دارو خورده بودی اما عین خیالت نبود  خوشبختانه بعد از نیم ساعت تو هم خوابیدی دیگه رسیده بودیم تهران دختر عمه ثریا اومده بود دنبالمون و همه با هم رفتیم خونه عمه هدیه  همگی از دیدن هم خوشحال شدیم غیر از تو و دختر عموهات سه تا بچه دیگه((ابوالفضل،حسین وامیررضا)) منتظرتون بودن تا یه بلای درست و حسابی سرمون در بیارین وای چه وروج...
7 مهر 1391

اومدن عمو اسی و مبارزه بوکس

شب شنبه 5شهریور بود که عمواسی و بچه ها واسه شام به خونمون اومدنتو که کل بعدازظهرو منتظر اومدنشون بودی اون شب حسابی با شیطنتت عقده دلتو خالی کردی وبا دخترعموهات که تو شیطونی دست کمی از تو ندارن خونه رو گذاشته بودید رو سرتون تا وقت شام بازی کردین بعد به ما ملحق شدین بعد شام عمو اسی کمی سربه سرت گذاشت توهم عصبانی شدی و رفتی دستکشای بوکس بابایی رو اوردی تادقو دلیتو سر عموت خالی کنی تا تونستی مشتاتو نثارش کردی قربون اون مشتات بشم عشق من.   اینم عکس تووعمواسی در حال مبارزه ...
3 مهر 1391

علایق

  عشقم اکنون که این مطلبو مینویسم تو 3سالو8ماهته وزنتم 15کیلو. میخوام از علایقت بگم از چیزایی که خوشت میاد: عاشق خوردن تنقلاتی همیشه منتظری تا بابایی از سرکار برگرده بعد میدویی میری بغلش تا ببینی چی برات خریدهبابایی بیچاره اگه یروز یادش بره و دست خالی برگرده کاری میکنی همون لحظه میره مغازه واست خرید میکنه عاشق شیرو ابمیوه وعاشق هندونه و خیار هستی عزیز دلم در طول روز فک کنم 15 بار منو میبری سر یخچال تا ببینی چی واسه خوردن پیدا میشه و تا کاملا یخچالو خالی نکنی دست بردار نیستی قربون اون معده کوچولوت برم عزیزم الان که دارم اینارو واست مینویسم تو اروم مث فرشته ها خوابیدی با اینکه الان واسه خودت مردی شدی اما هنوز نمیتونی بعضی از کلمه ها...
22 شهريور 1391

بازم یه اتفاق

زمستون سال 90 بود بعد از ظهر بود که منو تو و بابایی در حال استراحت بودیم یه پیچ نسبتا بزرگ دست تو بود  که هر کاری کردم ازت بگیرمش نشد  داشتی باهاش بازی میکردی  که میزاری تو دهنت و یهو از دستت ول میشه میره تو حلقت گیر میکنه اشک از چشمات سرازیر میشد  صحنه خیلی بدی بود با کمک بابایی چند ثانیه طول کشید تا درش بیاریم اینقده نگران شده بودم این چندمین بار بود که خطر از بیخ گوشت رد میشه                         عزیز دل مامانی خدا همیشه پشت و پناهت باشه ...
17 شهريور 1391

لج بازی ایلیا جون

سلام عزیز دل مامانی خرداد ماه سال 90 بود که هر هفته پنج شنبه اینبار هم رفته بودیم به پارک بازی تا شما کلی بازی کنی و سرگرم بشی اون روز هوای ابری شده بود و آماده برا باریدن بود که دیدم شما خیره شده به بچهایی که داشتن با اسکوتر بازی میکردن از جات تکون نمیخوردی چون خودت اسکوتر نداشتی یهویی زد زیره گریه حالا گریه نکن کی گریه کن وسط پار ایستادی تا دلت خواست گریه کردی و ما رو هم مجبور کردی تا بریم برات یکی بخریم قربونت بضشم الهی خوشحالم که تونستم خوشحالی و لبخندت رو ببینم همیشه شاد و خوشحال باشی این یه عکس خوشگل از پسرک نازم ...
17 شهريور 1391