ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

تعطيل شدن مهد

خوب عزيز دل مامانى..... رفته رفته به عيد نوروز نزديک ميشديم تو بيصبرانه منتظر بودى و هرروز ازم ميپرسيدى مهدت کى تعطيل ميشه منم زنگ زدم از خانم مبارکى ( مدير مهدتون) پرسيدم گفت 27 اسفند تعطيل ميشى گلم...روز 27 اسفند اخرين روز مهد با ذوق از خواب بيدار شدى و رفتى مهد تا از دوستات خداحافظى کنى مربى مهربونت خاله مريم واسه تو و همکلاسيات يه پاکت قشنگ درست کرده بود که روش نوشته بود ( ايليا جون سال 1393 مبارک) و بهتون گفتن عيدى هايى که تو ايام عيد جمع ميکنيد بذاريد تو اين پاکت خوشگل....خانم مبارکى هم يه سوپرايز خيلى قشنگ واسه بچه هاى مهد بعنوان عيدى داشت که واقعا خيلى باارزش بود من که خيلى خوشم اومده بودبهتون تقويم سال 93 داده بودن که عکس تو و همکلا...
1 خرداد 1393

افتادن اولين دندون

سلام عشقم.....11 اسفند 92 بود که دايى اکبر اينا واسه شام اومدن خونه اقاجون توهم کلى زندايى سارا رو اذيت کردى و باهاش بازى کردى و با کمک زندايى تکاليفتو انجام دادى و دوباره مشغول بازى شدى تا اينکه زندايى متوجه شل بودن يکى از دندونات شد و بمن گفت انگار يکى از دندونات داره ميوفته منم گفتم نه مگه ميشه؟ اخه الان خيلى زوده! ايليا فقط 6 سالشه!!!!!!!! اون شب گذشت توهم صبح رفتى مهدو برگشتى خونه تکاليفتم انجام دادى و خوابيدى منو زندايى رفتيم بازار کمى خريد کنيم عصرى وقتى برگشتم ديدم يکى از دندوناى خوشملت افتاده عزيز دلم يکى از دندوناى پايينت انقد شل شده بود که تو خودت تونستى درش بيارى خيلى قيافت بانمک شده بود منم هى اذيتت ميکردم و ميگفتم ايليا بى دندو...
1 خرداد 1393

اردو

نفس مامانى امروز 9ارديبهشت قراره از طرف مهدت (کلبه شادى) بريم اردو البته اين سرى با مامانا... جايى هم براتون در نظر گرفته بودن پارک 3راه محموداباد. زندايى سارا و خاله کيميا و عزيز جونم قرار بود بعنوان مىهمان با ما به اين اردو بيان...شب دوشنبه منو زندايى سارا به کمک هم وسايل مورد نيازو جمع کرديم و واسه ناهار فردا لوبيا پلو به همراه کباب ترش درست کرديم ...صبح روز 3شنبه ساعت9:30 همه تو حياط مهد جمع شديم و منتظر اتوبوس مونديم تو هم تو اين فاصله کمى با دوستات بازى کردى الهى من فدات بشم عزيز دلم امان از اين شيطونيات انقد محکم تاب ميخوردى که يهو خوردى زمين يکم لباى خوشملت خون اومد که زياد عميق نبود زخمش ... دوباره به بازيت ادامه دادى اصلا حرف گوش ن...
31 ارديبهشت 1393

دريا

  سلام نفس مامان  ....شنبه 6ارديبهشت 92بود من وزندايى سارا تو خونه اقاجون نشسته بوديم توهم تو کوچه مشغول بازى بودى عزىز جونم تو کوچه کنارت بود تا مراقبت باشه عزيز دلم يهو دايى جون اومد تو با ديدنش خيلى خوشحال شدى و بسمت ماشينش دويدى و ازش پول گرفتى رفتى مغازه کلى خوراکى واسه خودت خريدى بعد دايى جون پيشنهاد داد که بريم بيرون يکم بگرديم تو که عاشق بيرون رفتن بودى از پىشنهادش استقبال کردى با عجله حاضر شديم و راه افتاديم منو تو زندايى سارا رفتيم دنبال زندايى زهرا و اجى فاطمه از اونجا باهم رفتيم پارک  3راه محموداباد تا ببينيم چه جور جاييه اخه قرار بود از طرف مهد ببرنتون اونجا اردو...جاى خوبى بود وقتى از پارک ديدن کرديم رفتيم کنار...
30 ارديبهشت 1393

علایقها

سلام گل خوشگلم حالا دیگه پسر گلم 2 سال و 6 ماه داره و قشنگ و خوب میتونه حرف بزنه واسه مامانش. الان تصمیم گرفتم بهت یاد بدم از مای بی بی هم خداحافظی کنی خوشبختانه زیاد سخت نبود بخیر گذشت. پسر خوشگله من عاشق ورزشهای خشن مث ((بوکس . کشتی ))هستی خیلی به دیدن این ورزشها علاقه نشون میدی به فوتبال هم خیلی علاقه داری غذاهای مورد علاقت هم ((مرغ و سیب زمینی و کباب و سوسیس)) فقط از بادمجون و الویه خوشت نمیاد بقیه غذاهارو میخوری. افراد موردعلاقه تو در فامیل...((آقاجون ،دایی اکبر،آجی فاطمه، زندایی ذهرا، عمواسی، زنعمو مریم)) اینم عکس تو و آقاجون اینم عکس تو و عمو اسی اینم عکس توواجی فاطمه ...
19 فروردين 1393

کاردستى ايلياجون

خاله مريم مربى مهدت ازتون خواسته بود يه کاردستى در مورد خانواده درست کنى منم وسايل مورد نيازشو خريدم و شب نشستيم باهم ديگه يه کاردستى خوشگل درست کرديم...  مربيت خيلى خوشش اومده بود وقتى رفتى تو کلاس همه تشويقت کردن و خاله مريم کاردستى تورو چسبوند به ديوار تا همه ببينن...بعدا عکس کاردستيتم ميذارم برات عزيزم.اميدوارم هميشه تو درسات موفق باشى و هميشه تو کلاس بهترين باشى خوشگلم. ...
7 فروردين 1393

فرشته مهربون

شنبه ديگه هوا خوب شده بود توهم رفتى مهد و بخاطر اينکه تکاليفتو خوب انجام دادى و برچسب هاى تشويقيت کامل شد(5) تا مربيت واسم يادداشت گذاشته بود و اينجورى واسم نوشت: برچسب هاى ايليا جون 5 تا شد فرشته مهربون لطفا جايزه بده. با تشکر خاله مريم.     منم خيلى خوشحال بودم که پسر گلم قرار بود جايزه بگيره ازت پرسيدم دوسدارى از فرشته مهربون چى جايزه بگيرى؟ گفتى اگه بگم چى ميخوام فرشته مهربون صدامو ميشنوه؟ گفتم آره عزيزم فرشته مهربون هميشه صداتو ميشنوه و مراقبته...بعد نگاهتو کردى رو به آسمون و گفتى: فرشته مهربون تورو خدا واسم ماشين بخر... منم همونروز يعنى شنبه بعدازظهر رفتم فروشگاه اسباب بازى فروشى تا واست ماشين بخرم هديه هاتو که خريد...
7 فروردين 1393