اردو رفتن ايلياجون
يکشنبه 13 بهمن 92 قرار بود شما رو به يه اردوى گروهى ببرن عزيزم. البته قبلش از ماماناتون رضايتنامه گرفته بودن من اون روز اومدم مهد تا شاهد رفتنتون به اردو باشم يه ماشين( ون سبزرنگ) دم مهد منتظر شما بود همه بچه ها خوشحال بودن مخصوصا تو عزيز دل مامان آخه اولين گردشى بود که با دوستات ميرفتى خوشگلم...منم يه کوچولو نگران بودم همش به خانم مبارکى ميگفتم حواستون به بچه ها هست? يه وقت گم نشن! خانم مبارکى بهم اطمينان داد که خيالم راحت باشه حواسمون هست به بچه ها حتى بيشتر از مادراشون...لباساتو برات پوشيدم و آماده رفتن شدى. با خوندن اسامى توسط خانم مبارکى بچه ها با ذوق فراوان يه گوشه جمع شدين و يکى يکى با کمک مربيتون کفشاتونو پوشيدين و به کمک خاله ...
نویسنده :
مامان لیلا
11:12








