ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

رفتن ایلیا جون به عروسی

سلام نفس مامانی اومدم تا از جشن خاله(دوست مامانی) برات بگم عزیزم شب 5شنبه 12بهمن باید برای جشن به تالار 8بهشت میرفتیم اون شب همه خونه دایی جون جمع شدیم تا باهم بریم جشن اخه اونا هم دعوت شده بودن تو با فاطمه جون کلی شیطونی کردی تا بالاخره لحظه رفتن فرا رسید همه حاضر شدیم توهم کلی گریه کردی که موهاتو برات فشن کنیم بابایی هم سعی کرد همونجور که میخوای موهاتو برات درست کنه تو هم تقریبا راضی شده بودی وقتی به تالار رسیدیم 1ساعت اول خیلی اروم کنارم نشسته بودی اخه از تو واقعا بعید بود که یه جا بشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هرحال صبرت تموم شد با فاطمه رفتی و مشغول رقصیدن شدی دیگه به هیچ وجه قابل کنترل نبودی حتی یه لحظه هم عروس و دامادو تو رقص...
27 بهمن 1391

تولد 5سالگی

بازم یه سلام دیگه به نفس مامانی. میخوام از تولد پسر خوجلم بگم. عزیزم امسال تولدت روز جمعه 17 اذر 91 مثل همیشه خونه اقاجون جمع شدیم دور هم خونواده ما و دایی جونا و اقاجون. یه تولد کوچولو و خودمونی اما زیبا و به یاد موندنی. تو خیلی خوشحال بودی انقد که خنده از رو لبات کنار نمیرفت کلاه تولدو گذاشتی رو سرت نشستی رو صندلی تا کیک و برات بیاریم چون دوسداشتی زودتر شمع 5سالگیتو فوت کنی همه دورت جمع شده بودیم فشفشه هارو رو هوا میچرخوندیمتو خواستی شمعو فوت کنی که فاطمه جون(دختردایی) قبل از تو فوتش کرد توهم زدی زیر گریه دوباره شمعو روشن کردیم تا تو با لبای خوشکلت فوت کنی با خاموش شدن شمع همه دست زدنو تو...
21 آذر 1391

ایلیا جون و محرم

سلام نفس مامانی. امسال محرم حسابی بهت خوش گذشت هر شب با بابایی میرفتی هیئت کلی هم شیطونی میکردی روز تاسوعا من و تو با خانواده مامانی رفتیم بیرون تا هیئت هارو ببینیم بعدازظهر تاسوعا حاضر شدیم تا به امامزاده ابراهیم بریم. اینم عکساش   همه هیئت ها در  حال دسته روی و عزاداری بودن ونمادهای از محرم و واقعه کربلا رو نمایش میدادن. اینم عکسایی از نمادهای محرم اینجا دیگه خسته شدی و رفتی رو شونه های دایی هات نشستی روز عاشورا هم به دیدن هیئتا رفت یم تو هم حسابی طبل زدی و دلی از عزا دراوردی چون بخاطر سروصداش نمیذاشتیم تو خونه بزنی عزیزم. ا...
8 آذر 1391

اطلاعات درباره محرم

محرم نخستین ماه از ماه‌های دوازده گانه قمری و یکی از ماه‌های حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود. شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است. محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است. حوادث و وقایع فراوانی در ماه محرم رخ داده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می‌شویم: غزوه ذات الرقاع ، فتح خیبر ، ازدواج حضرت زهرا ، ورود امیر مؤمنان علی علیه السلام، حادثه خونین کربلا - تاسوعا و عاشورا و شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندان امام به کوفه و شام . ...
28 آبان 1391

محرم

عرض تسلیت بمناسبت فرارسیدن ماه  مــــحـّـرم آخر حسین ماتم تو می کُشد مرا این غصۀ مـحّرم تو می کُشد مرا   محرم آمد و آتش به دل کرد غم پنهانیم دیوانه تر کرد   محرم آمد و خونین جگر کرد تمام جامه ها رخت عزا کرد   محرم آمد و اشک روان کرد حسین جانم نوای هر دهان کرد   محرم آمد و لبیک یا عباس می کرد سراسر شور و شوق یار می کرد   محرم آمد و اصغر بسر کرد آن سه شعبه ماهم خجل کرد   محرم آمد و لاله پرپر کرد تمام گریه هایم گرمتر کرد   محرم آمد و غربت به پا کرد دل بی بی ز داغ و غم رها کرد…   محرم آمد و سجده بر سجاد می کرد دل سردار سجده ب...
28 آبان 1391

رفتن من و نفسم به کرمانشاه

سلام گل قشنگم  امروز 5شنبه 18 ابان سال 91 قراره من و تو و اقاجون و عزیزو دایی میثم به کرمانشاه بریم واسه دیدن زندایی سارا.  ساعت 5.30 بلیط داشتیم همگی سر ساعت تو ترمینال حاضر بودیم اما متاسفانه اتوبوس با تاخیر اومد و ما کلی منتظر موندیم ساعت 7 بود که حرکت کردیم. اینم ی عکس از تو ترمینال از همون اول که سوار اتوبوس شدیم تو خوابت میومد اینم عکسش خوشبختانه زیاد اذیتم نکردی فقط دوستاتو اذیت میکردی اخه با یه دخترو پسر دانشجو که به تهران میرفتن دوست شدی خیلی باهم مچ شده بودین همش با اونا بودی حتی وقتی واسه شام ایستادیم دعوتشون کردی که حتما سر میز ما و باهم شام بخوریم اونا هم گوش به فرمان تو بودن بعد شام دوباره سوار اتوبوس شدیم تو ...
28 آبان 1391

دوری من از ایلیا جون

خوجل مامانی سلام 6 ابان 91 ساعت 22:40 الهی ماما قربونت بشه چندوقته که فرصت نمیکنم بیام نت هر روز بخاطر کارم مجبورم بذارمت پیش عزبز غروبا میام دنبالت تا برگردیم خونه . الان که دارم این مطلبو مینویسم تو کنارم نیستی هرچی اصرار کردم با من نیومدی موندی خونه اقاجون خونه بدون تو صفایی نداره انقد با شیطونیات مارو سرگرم میکردی که وقتی نیستی خیلی سوتو کوره چقد سخته که دوریتو تحمل کنم اخه تا حالا ازت دور نبودم اونم شبا انقد دلم برات تنگ شده که اشکم در اومده همش نگرانت بودم که نکنه یه وقت نصف شب گریه کنی و بخوای برگردی پیشم اما بر خلاف تصورم خیلی هم بهت خوش گذشت اصلا هم سراغ مارو نگرفتی ای بیمعرفت! جوجوی مامانی از اونجایی که تو خیلی...
8 آبان 1391

روز کودک

خوجل مامانی امروز 2شنبه 17مهر91 مصادف با روز جهانی کودکه و منم این روز قشنگو به گل پسر نازم و همه نی نی وبلاگیها تبریک میگم. به مناسبت روز کودک منو بابایی یه هدیه کوچولو برات گرفتیم تا خوشحالت کنیم اخه تو عاشق هدیه گرفتنی عزیزم لباسایی که برات خریدیمو تنت کردی و خوشحال شدی بطوریکه دیگه از تنت در نیاوردی مبارکت باشه عشقم. جوجوی مامانی به تازگی یاد گرفتی شبا بعد از غذا خودت دندونای قشنگتو مسواک میزنی خیلی هم به اینکار علاقه نشون میدی همیشه بعد مسواک میای دندوناتو نشون ما میدی تا ما تمیز شدنشو تایید کنیم و تشویقت کنیم عزیز دلم. ر   در ضمن به بازی یارانه ای خیلی علاقه مند شدی  ...
28 مهر 1391

تعزیه وایلیا جون

امروز 25مهرسال91 منو گل پسرم به خونه اقاجون رفتیم از اونجایی که2هفته میشد اونارو ندیده بودی خیلی دلتنگشون بودی وبا ذوق وشوق حاضر شدی و واسه رفتن عجله داشتی وقتی رسیدیم پریدی بغل اقاجون بوسیدیش هنو نرسیده کلی باهاش بازی کردی شب همون روز به اتفاق هم به تعزیه ای که نزدیک خونه اقاجون برپا میشد رفتیم تعزیه حضرت قاسم بود تو خیلی خوشت اومده بود اخه تا حالا تعزیه ندیده بودی بخاطر همین نوع لباساشون برات خیلی جالب و دیدنی بود همش نشسته بودی کنار اقاجون  و محو تماشا شدی البته اخراش دیگه خوابت میومد وکمی اذیت کردی (اخه وقتی خوابت بگیره میزنه به سرت یه کارایی انجام میدی که ادم کلافه میشه ) ساعت 12 بود که به خونه برگشتیم شمام د...
28 مهر 1391

رفتن من و تو بابایی به پارک

خوشگل مامانی دوباره سلام.   میخوام بازم از خاطرات قشنگت بگم عزیزم... 5شنبه 6مهر قرار شد عصر با بابایی بریم پارک ولی اینبار دخترعموهای مامانی هم با ما اومدن خاله سمیه(مامان امیررضا)و خاله سپیده(مامان النا) وقتی رسیدیم به پارک مثل همیشه سخت مشغول بازی شدی عزیز دلم امروز زیاد پسر حرف گوش کنی نبودی شاید بخاطر این بود که خیلی خوابت میومد   همش بچه های دیگه رو اذیت میکردی هر چی هم باهات حرف میزدم عصبانی میشدی و سرم داد میکشیدی و همینطور جسورانه به بازیت ادامه میدادی تقریبا 2یا 3ساعتی بازی کردی بعد ما تصمیم گرفتیم بخاطر خستگیت و لج کردنت واسه خواب به خونه بر گردیم تو راه برگشت ب...
28 مهر 1391