ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

شهربازی

سلام گل قشنگم عصر پنجشنبه 23شهریور 91بود که به اتفاق دایی اکبرو زندایی ساراو دایی میثم و خاله مریم به شهر بازی رفتیم بخاطر مساعد نبودن هوا زیاد شلوغ نبود عزیزم اونروز خیلی پسر خوبو حرف گوش کنی شده بودی فقط دوسداشتی تمام وسایل بازی رو امتحان کنی شاید بخاطر همین خوب شده بودی تا منو راضی نگهداری وبه خواسته هات برسی ای شیطون بلا... منو تو کمی به یاد قدیما ماشین سواری کردیم تو خیلی لذت میبردی بعد به ترتیب رالی و هلی کوپترو کشتی صبا ودر اخرم ماشین تکان دهنده سوار شدی چقدر خوشحال بودی قشنگم منم از شادیت لذت میبردم بعدازکلی بازی وخوش گذروندن رفتیم بستنی وذرت مکزیکی خوردیم و کلی عکس انداختیم وخوش گذروندیم نفس مامانی انقد بازی کردی که...
28 مهر 1391

شعر گفتن ایلیاجون

شبا که ما میخوابیم                               اقا پلیسه بیداره ما خواب خوش میبینیم                           اون دنبال شکاره پتو میذاریم میخوابیم همیشه اخر شعرت حرف از خواب میزدی یه توپ والم گلگلیه                        &...
20 مهر 1391

تب شدید ایلیا

شنبه اول تیر ماه سال  90 بود گل پسر مامانی یهو تب کرده بود هر کاری کردم شربت دادم پاهاتو تو آب خنک گذاشتم تا بعداز ظهر خیلی سعی کردم تب تو رو بیارم پایین اما نشد که نشد دایی جون گفت دیگه باید ببریمش دکتر ر بچه حالش خوب نیس به محض اینکه رسیدیم و تب سنج رو زیر بغلت گذاشتن باورت نمیشه  39 درجه تب داشتی  رفتیم به اتاق اطفال و یه شیاف بهم دادن تا تب تو رو بیارن پایین  بعد بلافاصله سرم وصل کردن با رفتن سرم خدا رو شکر بهتر و بهتر میشدی ازت یه آزمایش خون هم گرفته بودن وقتی سرم تموم شد گفتن تا جواب آزمایش بیاد باید تو بیمارستان بمونیم 3 الی 4 ساعت طول کشید تا جواب رو بیارن خدا رو شکر دسته گل مامان...
18 مهر 1391

تولد یک سالگی

سلام عزیزدل مامانی امروز میخوام درمورد تولد یک سالگی برات بگم   دیگه یه سال از زمینی شدنت گذشته بود و میخواستیم یه جشن برات بگیریم آقاجون بدون اینکه به ما اطلاعی بده کلی مهمون دعوت کرده بود و برا شب رفتیم اونجا خیلی غافلگیر شدیم یه جشن حسابی شده بود یه عالمه خوش گذروندیم عکس گرفتیم شیطونی کردی و تو کلی خوشحال شدی خلاصه خیلی خوش گذشت                      بعداتونستم عکسها رو برات میزارم گلم ...
18 مهر 1391

تولد دختر عموها

سلام خوشگلم الان میخوام در مورد تولد دختر عموهای دو قلوت بگم   23 خرداد سال 91 بود که به تولد دختر عموهات دعوت شده بودیم کلی بازی و شیطونی کردی و خوش گذروندی یه عالمه رقصیدین کیک خوردی و عکس گرفتین اینقده خسته شده بودی که تا رسیدی خونه خوابت برد اینم عکس تولد ف ردای اون روز خونه آقاجون بودیم  وقتی اونجا هستی فقط میری سراغ جوجه ها  و اونا رو از بالشون اویزون میکنی  و به زور سرشون رو میزاری تو ظرف غذا تا چیزی بخورن به لطف این کار شما  یه چندتایی جونشون رو از دست دادن بخاطر این کار شما آقاجون جوجه ها رو گذاشته تو قفس اینم عکسش   ...
17 مهر 1391

سرما خوردگی ایلیا جون

سلام گل قشنگم . اومدم بازم از خاطرات قشنگت بگم. 1شنبه9مهر91 بود که بخاطر عروسی دخترعموی مامانی   رفتیم خونه اقاجون که کنار خونه عموی مامانیه و قرار شد تا اخر هفته اونجا بمونیم هرشب واسه جشن و پایکوبی به خونه عمواینا میرفتیم   خیلی شلوغ بود و کنترلت واسم واقعا سخت بود خیلی بهت خوش میگذشت اما به مامانی زیاد نه چون بخاطر مراقبت از شما انقدر پله های خونشونو بالا و پایین کردم که دیگه جون نداشتم غیر قابل کنترل بودی با اینکه همه بچه ها تو خونه بودن ولی تو مصر بودی بری بیرون انگار تنهایی بیشتر بهت خوش میگذشت خلاصه همه پسرای فامیل حواسشون بهت بود تا یه وقت نری بیرون تو همون شبا بود که بدلیل بیرون رفتن و ...
17 مهر 1391

مهمون داریم گلم

یه سلام دوباره به گل پسرم 28شهریور91 بود که بابایی برای دیدن مامانیش یعنی عزیزجون رفته بودبعد به ما خبر داد که عمو اسی وبچه ها واسه شام میان خونمونتو از این خبر کلی خوشحال شدی وباهم منتظر موندیم تا از راه برسن وقت شام بود که رسیدن وبازم توو دخترعموهات خرابکاریهاتون شروع شدحتما باید یواشکی بهتون سر میزدیم وگرنه خدا میدونه چیکار میکردین ؟ اون شب تا ساعت 3 پابه پای ما بیدار موندی صبح روز بعد تا ساعت 10 خواب بودی بعد همه صبونهدخوردیم شماها دوباره مشغول بازی شدید وایییییییییییییییییی که چقدر کنترل کردن شما 3تا سخته. تا عصر بازی کردین بعد زنعمو و بچه ها به خونشون برگشتن توهم به مامانی کمک کردی تا خونه رو مرتب کنیم فدای مهربون...
17 مهر 1391

عجایب ایلیا

عسل مامان شب 4شنبه تووبابایی رفتین تو کوچه تا با بچه های محل فوتبال بازی کنید1ساعتی رو با بابایی بیرون بودی انقد بازی کردی که وقتی رسیدی خونه سرو صورتت کثیفو خاکی شده بودساعت 12شب بود مجبور شدم برای تمیز کردنت ببرمت حموم بعد حموم از خستگی زیاد خوابت برد اما چه خوابیییییییییییییییییییی؟ واییییییییییییییییییییییییی از دست تو و کارای عجیبت گلم........ نصف شب بود که انگار خواب میبینی و از ما شیرکاکائو میخوای تو یخچالم نداشتیم تا بهت بدیم خیلی گریه کردی هرچی باهات حرف میزدیم که فردا واست میخریم گوشات بدهکار نبود بیشتر جیغ میزدی و گریه میکردی مونده بودیم اونموقع شب از کجا شیر کاکائو پیدا کنیم خلاصه با کلی خواهشو تمنا و ناز کردنت بالاخره خوابی...
17 مهر 1391

رفتن به پارک

گل همیشه بهارم بازم اومدم تا از خاطرات شیرینت بگم. پنجشنبه 30 شهریور بابایی پیشنهاد داد که گل پسرمونو ببریم پارک حاضر شدیم و حرکت کردیم تا وارد فضای سبز پارک شدیم شروع به دویدن کردی وبه سمت تاب و سرسره رفتی انقدر بازی کردی که هوا داشت تاریک میشد بعد تو از فروشگاه پارک یه ست کامل لوازم پزشکی خریدی خیلی دوسش داری چون همیشه میگی میخوام دکتر بشم همش گوشی میذاری تو گوشت تا ضربان قلبمونو بشنوی قربون دکترم بشم الهی چقدرم این شغل بهت میاد عسلم. دیگه با تاریک شدن هوا و خستگی شما تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم تو راه برگشت به نمایشگاه کتاب رفتیم توهم به سلیقه خودت یه مدادو یه پاک کن و یه کتاب اموزش اعدادواسه خودت برداشتی خیلی دوسداری بری م...
17 مهر 1391

شیطنت ایلیا جون در پارک

خوشگل مامانی دوباره سلام. عزیز دلم 5شنبه 6مهر 91 خونه اقاجون بودیم کهقرار شد عصر بریم پارک دختر عموهای مامانی هم اومدن خاله سمیه {مامان امیررضا}وخاله سپیده{مامان النا}رسیدیم به پارک وتو سخت مشغول بازی شدیبابا ابی هم بعدا به ما ملحق شداون روز زیاد پسر خوبی نبودی گلم شاید بخاطر اینکه خوابت میومدخیلی بچه های دیگه رو اذیت میکردی بطوریکه میترسیدن جایی که تو هستی بازی کنن هرچی هم باهات حرف میزدم عصبانی میشدی و سرم داد میکشیدی و همینطور جسورانه به بازیت ادامه میدادی تقریبا 3ساعتی رو بازی کردی دیگه خسته شده بودی وما هم تصمیم گرفتیم برگردیمتو راه برگشت کلی خرید کردی و حسابی تیغمون زدی قربونت برم بعد به یه میوه فروشی رفتیم تا واسه خونه خرید کنیم ولی ...
17 مهر 1391