ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

تنهايى ايلياجون با بابايى

عشق مامانى امروز 30ابان92 مهدت تعطيل بود قرار شد بابا ساعت 11 بياد دنبالت تا باهم بريد خونه عزيز بابايى. از اونجا به بعدش رو ديگه نميدونم چيکار کردى وقتى رسيدى به بابا از من خدافظى کردى و با بابا رفتى انگار واسه هميشه داشتى از من جدا ميشدى طاقتم نمي آورد به زور جلو خودمو گرفتم که تو خيابون اشکم در نياد نتونستم بدون تو برگردم خونه بخاطر همين رفتم خونه زندايى سارا همش دلم پيش تو بود آروم نميشدم واسه همين با زندايى رفتم امامزاده ابراهيم نشستم اونجا کلى خودمو خالى کردم انگار يه چيزى از وجودم کم شده بود هوا ديگه تاريک شده بود اومدم خونه بدون تو خونه خيلى سوتوکور بود جاى خاليتو تو اتاق نگاه ميکردمو بى اختيار اشک ميريختم شب به سختى گذشت امروز جمعه ...
18 اسفند 1392

پاییز و ایلیا جون

رفته رفته تابستان را پشت سر گذاشتیم و به فرا رسیدن پاییز نزدیک شدیم پاییزت مبارک قشنگم... ماه مهر فرا رسیده و خوشگل مامانی بخاطر اینکه 3 ماه مونده بری تو 6 سال نمیتونی بری پیش دبستانی اما واسه علاقه ای که به محیط مدرسه نشون میدی و واسه اماده شدن برای پیش دبستانی بردمت مهد برات لباس فرم گرفتیم و لوازم تحریرو کیفو کفشو غیره... واااااااااااای چقد ذوق داشتی واسه رفتن به مهد لحظه شماری میکردی دیگه انتظار به سر رسید اول مهر صبح زود از خواب پا شدی و حاضر شدی الهی مامان قربون قدو بالات بره نفسم چقد تو این لباس دوستداشتنی شدی زندایی سارا خیلی دوستداشت تو رو تو لباس مدرسه ببینه واسه همین منو تورو تا مهد همراهی کرد باهم به داخل مهد رف...
19 مهر 1392

تولد دایی اکبر

سلام عشق مامانی ببخشید که انقد دیر میام برات مطلب میذارم اخه مامانی فرصت نمیکنه  خوشگلم ٣١شهریور شب شنبه تولد دایی جون قرار بود بریم خونشون من سرکار بودم تو و زندایی و عزیز رفتین و قرار شد من کیک بگیرم و به شما ملحق شم وقتی من با کیک وارد شدم تو خواب بودی عزیزم واسه شام بیدارت کردیم اما پا نشدی شامو بدون تو خوردیم و منتظر موندیم تا بیدار بشی تا تولدو با تو شروع کنیم اخه تو عاشق تولدی به خصوص قسمت فوت کردن شمعو خیلی دوسداری ساعت حدود 11 بود که تو بیدار شدی خوشگلم و تولد با حضور گرمت اغاز شد همش کنار دایی جون نشسته بودی شمعو با دایی جون فوت کردی و کیکو بریدی کلی هم با دایی رقصیدی و عکس گرفتیم بعد خوردن کیک وتمام شدن تولد...
19 مهر 1392

بن تن عشق ایلیا

امروز 13 مهره و تو همچنان با شوق و علاقه به مهد میری خاله مریم مربی گل پسرم گفت برات یه دفتر نقاشی و یه دفتر مشق بخرم  تا بهتون تکلیف بده توهم اصرار داشتی که همه لوازم تحریرت باید عکس بن تن روش باشه منم کلی گشتم تا همونی که خواستی رو برات خریدم تو تکلیفت سوره توحید و شعر توحید و یاد گرفتی که خیلی بامزه میخونی نفسم سوره توحید(خوندن ایلیا) بسم اله لحمان لحیم قل اله احد الله صمد یم للد و یم لولد و یم کوبوبن احد شعر توحید توحید یعنی خدایا     تو یکی و تو تنها نیست غیر تو خدایی    فقط تو یار مایی خوندن ایلیا توحید یعنی خدایی      تو یدونه تو تنها نیست غ...
19 مهر 1392

ایلیاودرس خوندنش

شنبه صبح زود از خواب پا شدی تا ببرمت مهد خدارو شکر فعلا خیلی علاقه نشون میدی خیلی هم قشنگ نقاشی میکشی عکسای نقاشیتو بعدا برات میذارم گلم... شمردن ایلیا جون...1و2و4و5 انقد بابا رو دوسداری که نوشتن بابا رو یاد گرفتی خیلی هم قشنگ مینویسی قربون نوشتنت بشم عزیز دلم...   خوندن حروف لاتین ایلیا جون... a.c.j.f.j
19 مهر 1392

جمعه با ایلیا جون

امروز جمعه 5مهر 92 مجبور شدم تو رو با بابایی تنها بذارم چون یه کاری واسم پیش اومده بود توهم به بابا اصرار کردی تا تورو ببره خونه عمو اسی تا با ستایش و ساجده(دخترعموهات) بازی کنی بابا بردت خونه عمو اسی خودشم رفت سالن فوتبال زنعمو مریم هم شما 3تا وروجکو برد پارک تا یه کم بازی کنید از تعریفای زنعمو معلوم بود که خیلی بهتون خوش گذشته کلی بازی کردین ساعت 7 بود که من کارم تموم شد و به شما ملحق شدم از اونجا همه به خونه برگشتیم خوشحالم که بهت خوش گذشت عشقم...  
19 مهر 1392

رفتن به تهران

سلام نفس مامانی.......... ١٤و١٥خرداد یعنی ٣شنبه و ٤شنبه که مصادف با رحلت امام بود تصمیم گرفتیم با دایی اینا به خونه عمو داوود بریم بخاطر تعطیلات جاده ها وحشتناک شلوغ بودبخاطر شلوغی جاده هراز و از اونجایی که دایی و زندایی از شب قبل حرکت کردن و١٦ساعت تو راه بودن ما تصمیم گرفتیم از فیروزکوه بسمت تهران بریم صبح روز سه شنبه ساعت ١١صبح بود که براه افتادیم جاده فیروزکوه هم خیلی شلوغ بود میشه گفت ٣لاین میومدن شمال فقط یه لاین میرفت تهران متاسفانه هوا خیلی گرم بود خلاصه بدلیل ترافیک سنگین راننده انقد پاش رو کلاج و ترمز بود که صفحه کلاجش خراب شد و ماشین دیگه حرکت نکرد پل سفید بود که ما پیاده شدیم تا با یه ماشین دیگ بریم و قسمت جالب این...
19 مرداد 1392

رفتن به کوه

عشق مامانی ٥شنبه عصر ٢٣خرداد بود که به سمت کوه امیری حرکت کردیم تو خیلی ذوق داشتی چون تا حالا کوه نرفته بودی واسه همین دل تو دلت نبود تا ببینی چجور جاییه حرکت کردیم و به وانا رسیدیم یه کم اونجا خرید کردیم ومنتظر ماشین موندیم تا مارو به هاره اخرین محل تو امیری برسونه ٨شب بود که رسیدیم خونه عمه مامانی کمی نشستیم و شام خوردیم بعد شام کلی بازی کردیم (بازی پانتومیم) خیلی جالب بود اون شب بخاطر خستگی زود خوابیدیم صبح روز بعد که جمعه بود بعد صبحانه رفتیم کوهنوردی تو راه تو کلی گیلاس و الوچه خوردی عشق مامانی خواستیم بریم ابشار اما چون کفش مناسب نداشتیم و تو باهامون بودی نتونستیم اون مسیرو طی کنیم فقط از دور ابشارو دیدیم و برگشتیم تو دیگ...
19 مرداد 1392

رفتن ایلیا جون به بارک

بعدازکوه که برگشتیم به خونه دایی جون رفتیم تا مهموناشونو که از کرمانشاه اومده بودن ببینیم خاله اعظم وخاله مریم وفاطمه جون اومده بودن تو از دیدن فاطمه خیلی خوشحال شدی ناهارو اونجا خوردیم و به پیشنهاد مامانی همه به پارک رفتیم تو وفاطمه به محض رسیدن به شهر بازی شروع به کردید به بازی کردن این بار بر خلاف همیشه بیشتر سوار چرخ و فلک شدی هر چی بیشتر سرت گیج میرفت بیشتر خوشت میومد کلی بازی کردی تمام انرژیت تخلیه شد هوا داشت تاریک میشد از پارک خارج شدیم و کمی تو بازار گشتیم ساعت تقریبا 9ونیم 10بود که راهی خونه شدیم انقد بازی کردی که از خستگی به محض رسیدن به خونه خوابت برد خوشگلم خوشحالم بهت خوش گذشت عزیزم خوب بخوابی... میبوسمت عشقم......
19 مرداد 1392

رفتن به پارک

عشق مامان بخاطر بعضی مسايل پیش اومده چند وقتی بود که باباتو ندیده بودی روز نیمه شعبان که روز 3تیرماه بود  بابایی زنگ زدو پیشنهاد داد ببرمت پارک تا تورو ببینه عزیزم وقتی شنیدی قراره بابایی رو ببینی خیلی خوشحال شدی اروم و قرار نداشتی یه قرار گذاشتیم و بابایی رو دیدیم از اونجا بردیمت پارک کلی بازی کردی اول از سرسره بادی شروع کردی بعد ماشین سواری و تاب زنجیری غیره...البته سرسره بادی همه انرژیتو ازت گرفته بوددیگه نای بازی کردن نداشتی به اصرار تو بردیمت باغ وحش...حیوونای تو باغ وحش از قبیل(سگ.خرس.خوک.عقاب.میمونخرگوش.مار. طاووس.الاغ وقو و پرنده های دیگه بودن کلی بهشون غذا دادی بخصوص به خرگوش کلی هویچ دادی داشتی به قو سبزی میدادی ...
19 مرداد 1392